نازپروردگی نازدانگی علت بدبختی انسانها
نازپروردگى
سختيها و فشارها وسيله هاى است براى تكميل و تهذيب بيشتر نفس و خالص شدن گوهر وجود انسان، همان طورى كه در مقابل، يكى از چيزهايى كه روحيه را ضعيف و ناتوان و اخلاق را فاسد مىنمايد تنعم و نازپروردگى است. در ميان عوامل فساد اخلاق و تضعيف روحيه، در ميان عواملى كه منجر به بدبختى و ناتوانى در زندگى مىگردد هيچ چيز به اندازه تنعم و نازپروردگى مؤثر نيست.
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقى شيوه رندان بلاكش باشد
سخن على عليه السلامسختيها و شدايد و مشكلات، روح را ورزش مىدهد، نيرومند مىسازد، فلز وجود انسان را خالص و محكم مىكند. رشد و نمو و بارور شدن وجود آدمى جز در صحنه گرفتاريها و مقابله با شدايد و مواجهه با مشكلات حاصل نمىشود، زيرا تا تعين درهم نريزد و خرد نشود تكامل حاصل نمىشود. به قول مولوى گندم زير خاك مىرود، در زندان خاك گرفتار مىشود، در همان زندان است كه شكافته مىشود و تعين خود را از دست مىدهد و قدم به مرحله كاملتر مىگذارد، اول ريشههاى نازكى بيرون مىدهد، طولى نمىكشد كه به صورت بوته گندم، به صورت ساقه و خوشه و دانههاى زيادترى ظاهر مىشود. آن زير خاك قرار گرفتن مقدمه تكامل اوست. باز همين گندم در زير سنگ آسيا نرم و آرد مىشود و بعد نان مىگردد و نان بار ديگر در زير دندان آسيا مىشود و جذب بدن مىگردد تا بالاخره به عالىترين مراحل كمال ممكن خود مىرسد و به صورت عقل و فهم تجلى مىكند.
اگر به سراغ حضرت على عليه السلام برويد مىبينيد در نامهاى كه به عثمان بن حنيف نوشته است مىفرمايد: الا وَ انَّ امامَكُمْ قَدِ اكْتَفى مِنْ دُنْياهُ بِطِمْرَيْهِ وَ مِنْ طُعْمِهِ بِقُرْصَيْهِ يعنى: و اما پيشواى شما از دنياى خودش به دو جامه و به دو قرص نان اكتفا كرد.
بعد مىگويد: من مىدانم مردم باور نمىكنند. وَ كَأنّى بِقائِلِكُمْ يَقولُ: اذا كانَ هذا قوتُ ابْنِ ابى طالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتالِ الْاقْرانِ وَ مُنازَلَةِ الشُّجْعانِ گويا دارم مىشنوم از زبان ديگران كه اگر على غذايش اين است، او بايد از ضعف نتواند از جايش بلند بشود و نتواند در ميدانهاى جنگ با شجاعان درجه اول نبرد كند و آنها را به خاك هلاكت بيندازد.
على به اين اعتراض فرضى جواب عجيبى مىدهد، مىفرمايد: اشتباه مىكنند كه قانون طبيعى اين است. چيزى كه ديگران دارند خلاف قانون طبيعى است: الا وَ انَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّيَّةَ اصْلَبُ عوداً وَ الرَّوائِعَ الْخَضِرَةَ ارَقُّ جُلوداً وَ النَّباتاتِ الْبَدَوِيَّةَ اقْوى وُقوداً وَ ابْطَأُ خُموداً نهج البلاغه، نامه 45
درختان صحرايى چوبشان محكمتر است و سبزههاى خوش آب و رنگ نازكتر و ضعيفترند. گياهان وحشى آتششان زودگيرندهتر و ديرخاموش شوندهتر است. موجود زنده اعم از گياه و حيوان و انسان هرچه بيشتر به او برسند نازك نارنجىتر و ضعيفتر و ناتوانتر مىشود، هرچه كمتر به او برسند و بيشتر با مشكلات مواجه بشود نيرومندتر مىگردد. مقايسه كنيد ميان درختهاى كوهى و جنگلى و درختهايى كه در خانههاست، ميان بوتههاى جنگلى و صحرايى و بوتههايى كه دست نوازشگر باغبان دائماً مراقب آنهاست. انسان هم اينجور است. انسان اينطور نيست كه حتماً بايد روزى سه مرتبه غذا بخورد، اگر نخورد مريض مىشود. بگذاريد يك قدرى با مشكلات روبرو بشود تا نيرومندتر شود.
اين تاريخ است، تاريخ قطعى و مسلّم: جنگ صفّين، جنگ جمل، جنگ خوارج در زمانى صورت گرفت كه على عليه السلام مردى شصت ساله است. ما همان مقدار نيرويى كه در جوانى داريم، از چهل سالگى به آن طرف تحليل مىرود. به پنجاه سالگى كه مىرسيم اينقدر ضعيف و ناتوان هستيم كه پيرى را احساس مىكنيم.
على در شصت سالگى با سى سالگى خودش فرق نكرده است. اگر در جوانى با عمرو بن عبد ود نبرد مىكند، در سن شصت سالگى با كريز بن الصباح نبرد مىكند.
نگوييد على مرد استثنايى است. عموم مردم اينجور بودند. مالك اشتر نخعى كه آن شجاعتها را در جنگ صفين از خود نشان داده است پيرمرد است، يعنى مردى است كه در حدود شصت سال دارد. در جنگ جمل همين مالك و عبد اللَّه بن زبير- كه جوان و بسيار شجاع بود- با يكديگر نبرد كردند. اينقدر يكديگر را زدند و دفاع كردند كه ديگر از شمشير كارى ساخته نبود. آخر، كار به كشتى گيرى رسيد. در اينجا مالك عبد اللَّه را به زمين مىزند. همينكه عبد اللَّه را به زمين زد عبد اللَّه فرياد كشيد: «اقْتُلونى وَ مالِكاً» هم مرا بكشيد هم مالك را. بالاخره اينها را از يكديگر جدا كردند. بعد از مدتى كه از قضيه گذشت و جنگ جمل خاتمه پيدا كرد، يك روز مالك با عايشه- كه خاله عبد اللَّه بود- ملاقات مىكند. عايشه از روى گله و شكايت مىگويد: تو آن روز با خواهرزاده من چنين و چنان كردى. مالك قسم خورد كه سه شبانه روز بود غذا نخورده بودم «1»، اگر من چيزى خورده بودم خواهرزادهات جان سالم از دست من بدر نمىبرد. در جنگ خندق مسلمانها از گرسنگى سنگ به شكم خودشان مىبستند و مردانه مىجنگيدند. اين خارج از قانون خلقت و طبيعت نيست.
اساساً يك فلسفه روزه اين است كه انسان را از نازپروردگى خارج مىكند. شما روزهاى اولى كه روزه مىگيريد چون ابتداى آن است كه مىخواهيد از قانون نازپروردگى خارج بشويد خيلى بىحال مىشويد، ضعف شما را مىگيرد. ولى روزهاى آخر ماه مىبينيد با روزهايى كه روزه نگرفتهايد هيچ فرقى نكردهايد.
بسيارى از اين خيالاتى كه ما مىكنيم اشتباه است. بعضى از افراد عذرهاى بسيارى از كسانى را كه روزه مىخورند قبول ندارند، مىگويند روزه خورهايى كه به بهانه اينكه مريضند روزه نمىگيرند، چون روزه نمىگيرند ضعيف مىشوند و چون ضعيف مىشوند اين ضعفشان را مانع روزه گرفتن مىپندارند.
اين حماقت است كه كسى بگويد روزه از نيروى كار مىكاهد. كدام رهبر مذهبى يا سياسى است كه با نازپروردگى منشأ تحولى در جهان شده است