تهدیدها وآسیب­های فضای مجازی

 تهدیدها وآسیب­های فضای مجازی

رسانه مدرن اينترنت با و جود مزاياي فراواني كه دارد بدون آسيب و ضرر نيست. اينترنت براي كاربران به ويژه نسل جوان كه خود از قشرآسيب پذير فناوري جهان كنوني است در ابعاد مختلف مشكلاتي را در پي دارد. در اين جا به صورت گذرا به برخي آسيب­ها و پيامدهاي منفي آن اشاره مي­شود.

 

یکم) آسيب های فکری

امروزه دنياي رايانه، هويت يابي و هويت جويي نسل جوان و نوجوان را در ابعاد فکري و اخلاقي تحت تأثير قرار داده است تا جايي که آسيب­هاي اجتماعي رابطه­اي تنگاتنگ با مقولۀ فناوري اطلاعات، انفجار اطلاعات و جهاني شدن پيدا کرده است. رايانه موجب بروز پديدۀ جديد با عنوان «اعتيادهاي نو و مدرن» شده، و بدين وسيله سبب افزايش آسيب­هاي اجتماعي گرديده است. استفادۀ خارج از حد متعارف از اينترنت، موجب ايجاد وابستگي شديد رواني و فکري مي­شود، به طوري که بعضي از کاربران به يک فضاي غير واقعي پناه برده، و در آنجا زندگي مي کنند.[1]

 با ورود اينترنت و رايانه به درون خانواده­ها، بين والدين و فرزندان جدايي فکري، عاطفي و فيزيکي رخ مي­دهد. نتيجۀ تحقيقات نشان مي­دهد که درصد بالايي از نوجوانان و جوانان از اينترنت براي فعاليت­هاي بيهوده­اي نظير «دوستيابي، بازي و صحبت با يکديگر» استفاده مي­کنند. محيط جذاب و به ظاهر صميمانۀ سايت­هاي اينترنتي سبب مي­شود که کاربر بدون آنکه گذر زمان را حس کند در آنها فعاليت داشته باشد. از طرفي، نوجوان که پشت ميز رايانه و اينترنت نشسته است برنامه­هاي سايت را لذت بخش­تر از سخنان پدر و مادر مي­داند و در نتيجه در ارتباطات، رفتار و زندگي اجتماعي او اختلال ايجاد مي­شود.

دوم)  آسيب­های اجتماعی و فرهنگی

در سال 1955 ميلادي روان پزشکي به نام «گلد برگ» اعتياد جديدي به نام اعتياد به اينترنت را کشف کرد.[2] اين اعتياد به سرعت رو به گسترش است و هر روز افراد جديدي را به کام خود مي­کشد. گاه مشاهده مي­شود که افراد يا فرزندان ما چنان در اتاق­هاي گفت و گو غرق مي­شوند که حتي زمان صرف ناهار يا شام را به فراموشي مي­سپارند. اينها علائمي شبيه الکلي­ها يا معتادان به مواد مخدر دارند. بسياري از آنها از بي­خوابي رنج مي­برند، خسته­اند و روابطشان با اطرافيان و جامعه به حداقل رسيده است و بيشتر حالت عصبي دارند. کم رنگ شدن و از بين رفتن رابطۀ عاطفي کاربر با اعضاي خانواده و تبديل آن به رابطه­اي سرد و مسالمت آميز از ديگر اثرهاي نامطلوب اعتياد به اينترنت است.[3] از طرفي، سودجويان از طريق القائات فرهنگي، زمينه را براي گريز فرهنگي کاربران فراهم مي­کنند و موجب از خود بيگانگي و از دست دادن هويت فرهنگي آنان مي­شوند. کودکاني که از بدو زندگي و در دوران کودکي به دليل کمبود فضاهاي تفريحي و آموزشي در جامعه، در منزل به بازي­هاي کامپيوتري مشغول مي­شوند، به تدريج نوعي انزواطلبي را پيش مي­گيرند که در نهايت باعث منزوي شدن آنان از اجتماع مي شود. حال آنکه کودکان در دوران رشد مي­بايست با هم نوعان و کودکان هم سن خود بازي­هاي دسته جمعي انجام دهند تا ارتباطات اجتماعي را فراگيرند. منزوي شدن کودک و بازي با افرادي که در دنياي واقعي وجود خارجي ندارند، در آينده ممکن است آثار بسيار منفي و نامطلوب در رفتارهاي اجتماعي کودک ايجاد کند.

سوم)  آسيب­های اخلاقی

حداقل حدود یک و نیم درصد از مجموع اطلاعات موجود در سايت­هاي اينترنتي، غير اخلاقي، و بيش از 90 درصد از آنها تجاري و مابقي آنها با امور علمي، فرهنگي، ورزشي و ساير موضوعات، مرتبط است. اين در حالي است که 11 درصد افراد روي زمين با رفتارهاي جنسي ناسالم مواجه­اند که اصولا ربطي به اينترنت ندارد.[4] بنابراين، آسيب­هاي ناشي از اينترنت، در مقايسه با شرايط عادي فساد اخلاقي در جامعه، را نمی­شود نادیده گرفت؛ اما آنچه مي­تواند از اينترنت خطرناک­تر تلقي گردد، ارتباطي است که از طريق اتاق­هاي گفت و گو بين افراد مختلف برقرار مي­شود و در برخي موارد صدمات فراواني به وجود مي­آورد. اين اتاق­هاي گفت و گو که معمولا با نام­هاي جعلي و مجهول امکان ارتباط در آن وجود دارد، مي­تواند زمينه­هاي لازم را براي ايجاد برخي از مفاسد اجتماعي به وجود آورد و تقريبا راهي براي جلوگيري از آن وجود ندارد.

به جرأت مي­توان گفت که خطر اتاق­هاي گفت و گو به مراتب بيشتر از سايت­هاي غير اخلاقي موجود در اينترنت است؛ زيرا بي­اطلاعي خانواده­ها از اين موضوع خطرهايي را به آنان تحميل مي­کند. از سوي ديگر، از جمله چالش­هاي اساسي گسترش فناوري ارتباطات در جهان، مخصوصا در کشورهاي در حال توسعه، آسيب­هاي فرهنگي و اجتماعي است. قرار گرفتن در معرض فرهنگ­هاي گوناگون، آزادي­هاي زياد در يک دورۀ زماني نسبتا کوتاه و امکان دسترسي به اطلاعات غير اخلاقي گوناگون از طريق اينترنت، برخي از نمونه­هاي اين خطرهاست.

چهارم)  آسيب­های جسمانی

استفاده بيش از حد از رايانه ، آثار زير را به دنبال دارد:

الف) تيک­ها، فشارهاي عصبي، چشم درد، چاقي و انزواي اجتماعي را منجر مي­شود؛
ب) رکود فعاليت­هاي معده، ايجاد چاقي، عدم جذب چربي­ها، افزايش قند خون، کم شدن فعاليت کلي بدن و مشکلات تنفسي را به همراه دارد.

ج) سبب افتادن سر شانه­ها و خارج شدن ستون فقرات از حالت طبيعي مي­شود؛

د) کودکان و نوجوانان را از يادگيرهاي شناختي، جسماني و اجتماعي باز مي­دارد.[5]

بازي­هاي کامپيوتري به سبب داشتن صفحات گرافيکي جذاب، و رنگ­های متنوع، و سرعت زياد تعويض صفحات، تأثيرات منفي بر روي مغز و اعصاب کودکان مي­گذارد و از اين راه برخي اختلالات را موجب مي­شود. تأثيرات منفي کامپيوتر بر بدن افراد شامل دردهاي شديد کمر، دست، گردن و سر که به صورت آرتروز، ظاهر مي شود و گاهي موجب ايجاد کيست معضلي در مچ دست مي­گردد.

 


[1]. علي دلدار، رايانه کودکان را خانه نشين مي کند، روزنامۀ همشهري، 1385/11/9. به نقل از: http://rasekhoon.net/article/show-49584.aspx

[2]. همان (http://rasekhoon.net/article/show-49584.aspx )

[3]. (http://rasekhoon.net/article/show-49584.aspx)

[4]. http://rasekhoon.net/article/show-49584.aspx

[5]. مجله ي معارف اسلامي شماره 71 ، به نقل از: http://rasekhoon.net/article/show-49584.aspx

تکلیف گرایی در نهضت امام حسین ع

یکی از درس های نهضت حسینی تکلیف گرایی است. تکلیف گرایی یعنی اینکه انسان همواره به دنبال حرکت در مسیر اراده خداوند و عمل به دستورات او باشد و اراده خداوند را همواره بر اراده خویش و دیگران مقدم بدارد و به تکالیف و وظایفی که خداوند بر دوش انسان گذاشته است عمل کند.
🌷در تکلیف گرایی گام اول تشخیص دقیق تکلیف است و گام بعدی عمل بر اساس تکلیف و وظیفه است. انسان در هرکاری که می خواهد انجام دهد باید فکر کند که آیا این کار و عمل در راستای تکلیف اوست  یا نه و اگر راستای تکلیف باشد آنرا انجام دهد.
🌷نهضت حسینی و قیام امام حسین (ع) براساس عمل به وظیفه و تکلیف شکل گرفت. امام حسین (ع) هم تکلیف را به درستی تشخیص داد و هم کاملاً براساس تکلیف خویش عمل نمود.
حرکت امام حسین (ع) از مدینه به مکه و سپس از مکه به سمت کوفه و جنگ با دشمنان دین و شهادت آنحضرت و بهترین یاران و اصحاب و اهل بیتش و... همه براساس عمل به وظیفه و تکلیف بود.
🌷امام حسین (ع) در زمان معاویه ده سال سکوت کرد و قیام ننمود چون تکلیف و وظیفه او قیام نبود اما در زمان یزید تشخیص داد که وظیفه آنحضرت قیام در برابر ظلم، بی عدالتی، فساد، دین گریزی، دین زدایی و... است لذا قیام نمود و نهضت عظیم حسینی را به وجود آورد.
🌷امام حسین (ع) از آغاز شکل گیری نهضت و حرکت از مدینه به سمت مکه کاملاً مصمم بود و براساس تکلیف خویش تصمیم قاطع گرفته بود برای قیام علیه حکومت ظالمانه و فسادآلود یزید.
🌷لذا افراد زیادی مصرانه تلاش کردند که آنحضرت را متقاعد کنند تا دست از قیام و ترک مدینه و یا حرکت به سوی کوفه بردارد اما اصرار زیاد آنان خللی در تصمیمات امام حسین (ع) ایجاد نکرد زیرا برای امام حسین (ع) آنچه که مهم بود عمل به تکلیف و وظیفه دینی بود.
🌷بعد از فوت معاویه، مروان بن حکم امام حسین (ع) را توصیه به بیعت با یزید نمود و آنرا به نفع دین و دنیای امام (ع) توصیف کرد اما امام حسین (ع) در جواب فرمود: ‏ آن گاه که امت محمد(ص) گرفتار رهبری چون یزید شود باید فاتحه اسلام را خواند.
(اللهوف على قتلى الطفوف / ترجمه فهرى، ص 24)  
🌷شبی که فردای آن، امام حسین (ع) از مکه خارج می شد و عازم کوفه می گردید برادرش محمد بن حنفیه آمد و گفت ای برادر! تو مردم کوفه را خوب می‌شناسی و می‌دانی که با پدر و برادرت چه کردند و من می‌ترسم که سرنوشت شما نیز همان سرنوشت گذشتگان بشود. اگر مصلحت بدانی، در مکه بمان که هم جانت سالم می‌ماند و هم عزت و احترامت محفوظ است.
🌷حضرت فرمود: خوف این را دارم که یزید به طور ناگهانی مرا بکشد و من همان کسی باشم که با کشته شدنش حرمت حرم شکسته می‌شود. محمد گفت: پس به اطراف یمن بروید که مناطق امنی است. حضرت فرمود: در گفته شما تأمل می‌کنم. ولی فردای آن روز حضرت به سوی کوفه حرکت کرد.
🌷محمد گفت: چه شد که در حرکت عجله می‌کنی؟ حضرت فرمود: بعد از رفتن تو، پیامبر (ص) را در خواب دیدم که فرمود: ای حسین! بیرون برو که خداوند خواسته تو را کشته ببیند.
(اللهوف على قتلى الطفوف / ترجمه فهرى، ص 64)
🌷عمرو بن سعید بن العاص برادرش یحیی بن سعید را با جماعتی فرستاد تا امام حسین (ع) را از رفتن به عراق بازدارد؛ اما موفق نشدند و حتی کار به مشاجره لفظی و درگیری با تازیانه انجامید که مقاومت یاران حضرت مانع موفقیت آنها گردید.
🌷موارد فوق بیانگر آنست که افراد زیادی تلاش می کردند که با نصیحت و یا مشاجره و... مانع قیام امام حسین (ع) علیه یزید شوند و آنحضرت را از مسافرت از مدینه به مکه و از مکه به سمت کوفه منصرف کنند اما هیچکدام نتوانستند تصمیم امام حسین (ع) را تغییر دهند زیرا آنحضرت براساس وظیفه و تکلیف خویش عمل میکرد.
🌷با اینکه امام حسین (ع) می دانست که مردم کوفه وفادار نیستند و موقع ترس آنحضرت را تنها می گذارند همچنانکه سفیر امام (ع) حضرت مسلم (ع) را تنها گذاشتند اما با اینحال به تکلیف خویش عمل نمود و به سمت کوفه حرکت کرد.
🌷امام حسین (ع) در مسیر کوفه با فرزدق شاعر معروف ملاقات کرد و امام (ع) از وی سؤال کرد که از کوفه چه خبر؟ فرزدق گفت: قلب های مردم کوفه با شماست اما شمشیرهای آنها با بنی امیه است.
🌷امام حسین (ع) فرمود: کار به دست خداست، و هر روز پروردگارمان در کاری است؛ اگر قضا مطابق آنچه دوست داشتیم نازل شد که خداوند را به خاطر نعمتهایش حمد می کنیم و او یاریگر ما در ادای شکر است؛ و اگر قضا برخلاف آن چیزی بود که امید داشتیم، پس، کسی که نیتش، حق، و باطنش، تقواست، بیراهه نرفته است.
(تاریخ طبری، ج5، ص 286)
🌷ریشه بسیاری از مشکلاتی که امروزه جامعه بشری و انسانها و مسلمین با آن مواجه هستند این استکه بسیاری از مردم به وظایف و تکالیفی که خداوند بر عهده آنها گذاشته است عمل نمی کنند. در واقع برای بسیاری از انسانها تکلیف گرایی و عمل به تکلیف الهی مهم نیست بلکه آنچه که برایشان مهم است عمل به خواسته های نفسانی و شیطانی است.
 🌷براستی اگر انسانها و مسلمین درس تکلیف گرایی را از امام حسین (ع) و نهضت حسینی بیاموزند و همواره محور اعمال و رفتارهایشان عمل به تکلیف باشد قطعاً به سعادت حقیقی خواهند رسید.

مقبل کاشانی

[ مقبل کاشانی
 شاعری بوده که خیلی آرزوی زیارت امام حسین علیه السلام رو داشته اما از نظر مالی در مضیقه بوده.
 هر وقت سایر افراد کربلا می رفتند اشک حسرت می ربریخته و آرزوی زیارت ارباب بی کفنش رو داشته.
یک روز یکی از دوستان خرج سفرش رو تقبل میکنه و از کاشان راه میفتن به سمت کربلا.
در راه و نزدیکی های گلپایگان دزدان، قافله رو تاراج میکنند.
یک عده از افراد بر میگردند کاشان.
یک عده هم میرن سمت گلپایگان و از اونجا با توجه به اعتباری که داشتند و یا از فامیلاشون پول قرض میکنن و سفر رو ادامه میدن .
اما مقبل در گلپایگان نه آشنایی داشت و نه اعتباری. 
از یک طرف هم دوست نداشت دیگه راهی رو که اومده برگرده. دلش هوای امام حسین علیه السلام رو داشت.
با خودش می گفت یک قدم نزدیکتر به امام حسین علیه السلام هم یک قدمه.
همینجا میمونم کار میکنم تا خرج ادامه سفرم جور بشه.
چند وقتی تو گلپایگان موند تا محرّم از راه رسید .
مثل همه شیعیان در مجالس عزاداری شب و روز محرّم شرکت میکرد تا اینکه شب عاشورا شد، اشعاری رو که سروده بود در شب عاشورا خوند و غوغا کرد ….
همون شب پس از اتمام مجلس و در عالم رویا خواب دید مشرّف شده به کربلا و وارد صحن شد . خواست بره طرف ضریح که از ورودش جلوگیری کردن.
مقبل میگه ؛ با خودم گفتم خدایا نباید در رابطه با دخول به حرم کسی دیگری را مانع شوند .
یکی گفت درست میگویی مقبل اما الان فاطمه زهرا (س) و خدیجه کبری(س) و آسیه و هاجر و ساره با عده ای از حوریان در حرم مشغول زیارتند چون تو نامحرمی اجازه ورود نخواهی داشت .
پرسیدم توکیستی ؟ گفت : من از فرشتگان حافّین هستم ، حالا برای اینکه ناراحت نشوی بیا تا تو را به قسمتهای دیگر حرم هدایت کنم . 
در سمت غربی صحن مطهر مجلسی با شکوه بود . 
از وی راجع به حاضرین در مجلس سوال کردم . 
گفت : پیامبرانند از آدم تا خاتم که همه برای زیارت قبر سید الشهدا (ع)آمده اند.
مقبل میگه : حضرت رسول صلی الله علیه و آله را دیدم که فرمود بروید به محتشم بگویید بیاید.
ناگاه دیدم محتشم با همان قیافه ، قدی کوتاه و چهره ای نورانی و عمامه ای ژولیده وارد شد.
حضرت به منبری که در آنجا بود اشاره فرمودند که ای محتشم برو بالا و هر چه بالا میرفت
حضرت میفرمود برو بالاتر تا پله نهم رسید ایستاد ومنتظر دستور پیامبر بود.
حضرت فرمود ای محتشم امشب شب عاشوراست ، از آن اشعار جانسوزت بخوان.
و محتشم شروع کرد به خواندن اشعارش :
کشتی شکست خوردهٔ طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار بر او زار میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا

- اینجا بود که صدای گریه و ناله از پیامبران بلند شد … 
حضرت رسول صلی الله علیه و آله گریه کنان می فرمود :
ای پدران من ای عزیزان ببینید با فرزندم حسین چه کرده اند ، آب فراتی که همه حیوانات از آن مینوشند بر فرزندم حرام کردند . سپس اشاره کرد که محتشم باز هم بخوان .
محتشم ادامه داد :

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
- در این لحظه گریه آنقدر زیاد شد که گویی صدای گریه به عرش میرسید.
 محتشم خواست تا پایین بیاید حضرت فرمود ؛
 باز هم بخوان زیرا هنوز دلها از گریه خالی نشده.
محتشم اطاعت امر کرد و در حالیکه عمامه اش را از سر برداشت و فریاد کنان صدا زد یا رسول الله :

این کشتهٔ فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

- با رسیدن محتشم به این قسمت از اشعارش رسول الله غش کرد و انبیا همه بر سر میزدند و گریه میکرند. 
و مَلَکی این شعر محتشم را میخواند:
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد
خاموش محتشم که از این حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

- محتشم لب فرو بست و از منبر پایین آمد.
 پس از ساعتی که مجلس به حالت عادی بازگشت پیامبر (ص)عبای خود را بر دوش محتشم انداخت.
مقبل میگوید : من هم شاعر اهل بیت بودم و دوست داشتم پیامبر به من هم بگوید تو هم اشعارت را بخوان . هر چه انتظار کشیدم نفرمود .
مایوسانه از حرم خارج شدم که دیدم حوری مرا صدا میزند ای مقبل ، فاطمه زهرا سلام الله علیها به نزد پدر آمد و فرمود به مقبل هم بگویید تا اشعارش را بخواند. 
مقبل گوید رفتم روی منبر پله اول ولی دیگر پیامبر(ص) به من نفرمود برو بالاتر فهمیدم مقام محتشم از من خیلی بالاتر است. شروع کردم به خواندن اشعارم:

نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سید الشهداء بر جدال طاقت داشت
هوا زجور مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب  سر نگون گردید
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم، عرش بر زمین افتاد
تا این اشعار را خواندم حوریه ای آمد و گفت مقبل دیگر نخوان که زهرا سلام الله علیها
غش کرد .
مقبل گوید : از منبر فرود آمدم و پیامبر (ص) به عنوان صله چیزی به من عطا نفرمود .
ناگهان امام حسین علیه السلام را درهمان حالت رویا دیدم که ازآن حلقوم بریده صدا زد :
ای مقبل من خودم خلعت تو را خواهم داد . 
مقبل گوید در این حال از خواب بیدار شدم . 
فردای آن روز قافله ای به قصد زیارت کربلا حرکت کرد و مرا همراه خود بردند.

سلام
لطفا بعنوان صدقه جاریه و هدیه به روح تمام گذشتگان از مؤمنین و مومنات بی وارث و بد وارث بویژه شهدای گمنام بخصوص گردان عمار و سیدالشهدا  و شهدای مدافع حرم. انتشار دهید

          التماس دعا
[۱:۱۸ بعدازظهر, ۱۴۰۱/۵/۱۰] ⁦+98 935 805 8179⁩: نصیحتی برای همیشه:

 قيس‌ بن‌ عاصِم‌ به رسول‌ خدا ص عرض کرد: چون ما ساکن بیابان هستیم و شمارا خیلی کم میبینیم، نصیحتی کنید که همیشه برای ما کارساز باشد. ‌

  رسول‌ خدا ص فرمود:

 ۱- ای قيس‌! به‌ درستی كه‌ با هر عزّتی ذلّتی است‌

۲- با زندگی مرگ‌ است‌ و با دنيا آخرت‌ است‌. 

۳- برای هرچيزی حسابگری است‌ و بر هر چيزی مراقب‌ و پاسداری است‌.

 ۴- برای هر كار نيكوئی ثوابی است‌ و برای هر كار زشتی عِقابی است‌. 

۵- برای هر أجلی كتاب‌ و تقديری است‌.

 ۶- ای قيس‌! حتماً، حقّاً و بدون‌ شكّ با تو همنشینی هست‌ که با تو دفن‌ ميشود، درحالی که او زنده هست و تو نيز با او دفن‌ ميشوی درحالی که مرده‌ هستی.
پس‌ اگر آن‌ همنشین كريم‌ باشد، تو را از گزند حوادث‌ مصون‌ خواهد داشت‌ و گرامی خواهی بود. 

 اگر لئيم‌ باشد تو را دستخوش‌ خطرات‌ و آفات‌ نموده‌ به‌ طوفان‌ بلا گرفتار خواهی شد.
واو در روز قيامت‌ باتو محشور میگردد، و تو نيز برانگيخته‌ نخواهی شد مگر با او و از تو بازپرسی نخواهد شد مگر از او، پس‌ او را صالح‌ قرار بده‌ چون‌ اگر صالح‌ باشد با او انس‌ خواهی گرفت‌، و اگر فاسد باشد از هيچ‌ چيز وحشت‌ نداری مگر از او.

 و آن‌ شخص همنشین، همان "كردار و عمل"‌ تو است.

منبع:

 أمالی صدوق‌، ص‌ ۳. خصال ج ۱ ص ۱۱۴.
 

جایگاه و اهمیت عقل 

جایگاه و اهمیت عقل 
 
آنچه امروزه به عنوان سبک زندگی مطرح می شود، نیازمند همسویی با آیات و روایات است و اوّلین و مهم ترین عامل برای دستیابی به سبک زندگی دینی، این است که زندگی ما بر پایه عقل باشد. زندگی ای که عقلانی نباشد، رنگ دینی ندارد.  
امام باقر (عليه‌السلام) فرمودند: 
«لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَدْبِرْ فَأَدْبَرَ ثُمَّ قَالَ وَعِزَّتِی وَجَلَالِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکَ وَلَا أَکْمَلْتُکَ إِلَّا فِیمَنْ أُحِبُّ أَمَا إِنِّی إِیَّاکَ آمُرُ وَإِیَّاکَ أَنْهَی وَإِیَّاکَ أُعَاقِبُ وَإِیَّاکَ أُثِیبُ.»
(کلینی، الکافی، ج 1، ص 10)
وقتی خداوند عقل را آفرید، آن را به زبان آورد [و قوه تکلم به آن بخشید].» مراد از عقل در این روایت، قوه ای است که شما توسط آن، خیر را از شر تشخیص داده، خوبی را از بدی یا حق را از باطل تمییز بدهید. 
وقتی انسان سؤال می کند: 
چگونه حادثه عاشورا به وجود آمد؟، 
تمام ریشه یابی ها به این برمی گردد که مردم آن زمان، عقل خودشان را پوشاندند و اصلاً دنبال تشخیص حق از باطل نرفتند. 
عقل، آن قوه ای است که انسان می تواند حق را از باطل تشخیص بدهد. 
خدای متعال وقتی عقل را آفرید، آن را به زبان آورد و به آن قوه تکلم داد. 
«ثُمَّ قَالَ لَهُ أَقْبِلْ فَأَقْبَلَ...؛ 
سپس، به او فرمود: 
بیا، و او آمد. آن گاه فرمود: برو، و او رفت.» 
اینجا بحث های بسیاری وجود دارد که منظور از اقبال و ادبارِ عقل چیست؟ 
در زبان روایات، انسانی که اطاعت خدا می کند، انسانِ عاقل است و انسانی که معصیت خدا می کند، انسانِ غیرعاقل است؛ 
یعنی اگر انسان در زندگی عقل را ملاک قرار دهد، عقل به او می گوید به سوی خدا اقبال کن و به اطاعت حق مشغول باش. 
حال، اگر عقل را کنار بگذارد، به سراغ فساد و بی بندوباری و جنگ و خون ریزی می رود. اینکه خدا به عقل فرمود: 
بیا، و او هم جلو آمد و یا فرمود: 
برو عقب، و او هم رفت، 
کنایه از این است که به وسیله عقل، خداوند اطاعت یا معصیت می شود. 
بعد فرمود: 
«ثُمَّ قَالَ وَعِزَّتِی وَجَلَالِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْکَ؛ 
به عزت و جلالم سوگند که در میان تمام مخلوقاتی که آفریدم، خلقتی محبوب تر از عقل در نزد من وجود ندارد.»  
به طور کلی، از بین موجودات مجرّد و مادّی، خداوند فقط خطاب به عقل می فرماید: 
تو از هر چیزی در نزد من محبوب تر هستی. این کلام، بیانگر توجه و اهتمام زیاد حق تعالی به عقل است. 
سپس، خداوند جمله ای مهم تر فرمود که: 
«وَلَا أَکْمَلْتُکَ إِلَّا فِیمَنْ أُحِبُّ؛ 
هرکسی از بندگانم را که بیشتر دوست داشته باشم، تو را در او کامل تر می کنم.» 
بنابراین، هرچه عقل کامل تر شود، اطاعت و تقرب انسان به خدا بیشتر می گردد.
 

داستان هرثمه

هرثمة بن سلیم. وی از یاران علی علیه السلام در صفین بود، اما روز عاشورا در کنار پسر سعد قرار گرفت. هرثمه در آن روز با دیدن درختی، به یاد خاطره ای افتاد، و این یادآوری سبب دگرگونی درونی وی گردید. و با جدا شدن از سپاه کوفه، روز عاشورا سوار بر اسب خود به دیدار امام آمد و خاطره خود را بازگو کرد و گفت: هنگامی که همراه علی علیه السلام از صفین بر می گشتم، ایشان در همین مکان، پس از نماز صبح مشتی خاک برگرفت و با صدای بلند فرمود:

«خوشا به حال تو ای خاک! گروهی از تو برانگیخته می شوند که بدون حساب وارد بهشت می گردند.

آن گاه امام حسین علیه السلام پرسید: اکنون از حامیان پسر سعد هستی یا از یاران ما؟

هرثمه گفت: از هیچیک! اکنون در اندیشه اهل و عیال خود هستم!

امام فرمود: پس با سرعت از این سرزمین بیرون برو؛ زیرا کسی که در اینجا باشد و صدای ما را بشنود و ما را یاری نکند، در دوزخ جای خواهد داشت.

هرثمه نگونبخت و بی سعادت، در این نقطه حساس، راه بی تفاوتی را پیش گرفت و از آن سرزمین با سرعت گریخت، تا جان خود را حفظ نماید!.»

كربلا  ميدان   حقّ   و  باطل  است

‍ كربلا

كربلا  ميدان   حقّ   و  باطل  است
انتخاب  حق ز  باطل  مشكل است

عده ای همچون حسين وارسته اند
چشم  بر   دنيای   فانی   بسته اند

از  زن  و  فرزند  خود   بگذشته اند
دعوت  حق   را   پذیرا   گشتـه اند

بر    سر    آزادگی   جان   داده اند
طفل و  پیر و  نوجوانان   داده اند

دل  ز  دنيا   و  بدي ها   كَنده اند
جان و دل از عشق  حق آکَنده اند

عـدّه ای چون شمر و خولي يـزيـد
كرده اند هفتاد و دو  تن را  شهيد

گر چه از  کردار  خود  دلخسته اند
آب    بر    آل    پيامبر    بسته  اند

بهترين  خلق    خدا  را   كشته اند
دست   بر  خون  خدا   آغشته اند

رشته یِ  پیمان حق  بگسسته اند
حرمت   آل   عبا      بشكسته اند

لذت     دنياي     فاني    برده اند
از  بهشت  جاودان   بي   بهره اند

عده اي  در كار خود  وا مانده اند
هم ز خرما هم خدا جا  مانده اند

اين  جماعت  محو دنيا گشته اند
جملگی  غافل  ز عُقبا   گشتـه اند

چون یزید و  بن زياد  پیرو  شدند
بی نصيب از گندم و از ري شدند

برطمع چون ابن سعداز مُلک ری
شرمسار  گشتند  دريغ از نان ري

حجاب یعنی انسان بودن وتفاوت داشتن باحیوانات 

حجاب یعنی انسان بودن وتفاوت داشتن باحیوانات 

 🛑🌹خداوند مهربان ،حجاب را از جنس محبت آفرید 

🔹 شهید مطهری: آنان ڪه زیبایی اندیشه دارند زیبایی تن را به نمایش نمیگذارند

🔹✨ حجاب یعنی: دختر سیبی است ڪه باید از درخت سربلندی چیده شود، نه در پای علف‌های هرز.

🔹✨ حجاب یعنی: هنر پوشاندن، نه پوشیدنی ڪه از نپوشیدن بدتر است.

🔹✨ حجاب یعنی: دارای حریمی هستم ڪه هر ڪسی به آن راه ندارد.

🔹✨ حجاب یعنی: زاده ی عصر جاهلیت نیستم. (وَلَا تَبَرَّجُنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّة...۳۳/احزاب).

🔹✨ حجاب یعنی: لایڪ ارزشمند خدا، نه لایڪ بی ارزش بَعضیا.

🔹✨ حجاب یعنی: حاضر نیستم برای پررنگ شدن هزار رنگ شوم.

🔹✨ حجاب_یعنی: هر ڪسی لایق دیدن زیبایی های من نیست.

🔹✨ حجاب یعنی: آزاد بودن از زندانی به نام: "نظر دیگران"

🔹✨ حجاب یعنی : پوشاندن و نمایان نکردن تمام بدن! نه فقط سر.

🔹✨ حجاب یعنی: بی نیازم از هر نگاهی جز نگاه خدا.

🔹✨ حجاب یعنی: من انتخاب می‌کنم ڪه تو چه ببینی.

🔹✨ حجاب یعنی: زرهی در برابر چشم‌های مریض.

🔹✨ حجاب یعنی: یک پیله تا پروانه شدن.

🔹✨ حجاب یعنی: احترام به حرمت های الهی.

🔹✨ حجاب یعنی: طعمه هوسرانی کسی نیستم.

🔹✨ حجاب یعنی: به جای شخص، شخصیت را دیدن.

🔹✨ حجاب یعنی: من یک انسانم نه یک وسیله.
🔹✨ حجاب یعنی:خون بهای شهیدان.

🔹✨ حجاب یعنی: حفاظت از زیبایی.

🔹✨ حجاب یعنی: حفاظت از امانت خدا.

🔹✨ حجاب یعنی: نماد هویت انسانی.

🔹✨ حجاب یعنی: صدفی بر گوهر وجود.

🔹✨ حجاب یعنی: محتاج جلب توجه نیستم.

🔹✨ حجاب یعنی: زن والاست نه کالا.

🔹✨ حجاب یعنی: اثبات تقدس زن.

🔹✨ حجاب یعنی: مراقبت از تقوا.

🔹✨ حجاب یعنی: اعتماد به نفس.

🔹✨ حجاب یعنی: مبارزه علیه مظاهر فساد و علیه برده کشی جنسی از زن که انسان های هوسران و فاسد بی دین دنبال آن هستند ، که تحت هیچ شرایط نباید اجازه داد این شان و جایگاه ارزشمند و عزتمند و شرافت زن  براحتی دستخوش بازیچه بیمار دلان نشود .

گفت با کرب و بلا کعبه من از تو برترم

گفت با کرب و بلا کعبه من از تو برترم

تو بیابانیّ و من بیت خدای اکبرم

کربلا در پاسخش گفتا اگر تو خانه ای

من همه خون خدا می جوشد از بام و درم

کعبه گفتا مرد و زن بر گرد من آرد طواف

من مَطاف مسلمین از کِهتر و از مِهترم

کربلا گفتا چه گویی هر شب آدینه من

میزبان انبیا از اوّلین تا آخرم

کعبه گفتا انبیا بر گرد من گردیده اند

تو کجا و من کجا تو دیگری من دیگرم

کربلا گفتا که روح انبیا را کعبه ای است

آن منم، زیرا مزار زاده ی پیغمبرم

کعبه گفتا مرتضی در من به دنیا آمده

این شرافت بس، که من خود زادگاه حیدرم

کربلا گفتا علی بوده سه شب مهمان تو

من حسینش را گرفتم تا قیامت در برم

کعبه گفتا من صفا و مروه دارم در کنار

وصف اسماعیل باشد خاطرات هاجرم

کربلا گفتا این منم در خیمه گاه و قتلگاه

سعیِ هفتاد و دو ثارالله را یاد آورم

کعبه گفتا چاه زمزم را کنار من ببین

سالها و قرن ها جوشد زدامان کوثرم

کربلا گفتا که زمزم را چه با خون حسین

زمزم تو آب و من خون خدا را ساغرم

کعبه گفتا بوده دَحوُ الارض در دامان من

من همانا بر تمامِ آفرینش محورم

ناگهان از حقّ ندا آمد، حرم خاموش باش

تو کجا و کربلا هر چند هستی محترم

هستی تو خلقت تو از طفیل کربلاست

چند می گویی که من از کربلا بالاترم

کربلا دارد به کلّ آفرینش افتخار

کربلا گوید که من عرش خدا را زیورم

من مزار پاک هفتاد و دو ثاراللّهیم

من هم آغوش ابوالفضل و علیِّ اکبرم

مضجع العشّاق فرموده علی نام مرا

شاهدم این دامن سرخ شهادت پرورم

اشگ زهرا ریخته در دامن گلزار من

عِطر جنّت می دمد از لاله های پرپرم

ذره ای از خاک من، درد خلایق را دواست

خون ثارالله می جوشد زهر نخل ترم

اینکه می بوسند با هم انبیا و اولیا

دست عبّاس است کافتاده به خاک معبرم

گر چه در قلبم فرات و دجله مس جوشد مدام

آب آب تشنه گان افکنده بر جان آذرم

در بغل دارم فرات و تا قیامت شرمگین

از رباب و حنجر خشک علیِّ اصغرم

نخل «میثم» نخله ای باشد زنخلستان من

بیت بیت آتشین آن بود برگ و برم

تو بیابانیّ و من بیت خدای اکبرم

کربلا در پاسخش گفتا اگر تو خانه ای

من همه خون خدا می جوشد از بام و درم

کعبه گفتا مرد و زن بر گرد من آرد طواف

من مَطاف مسلمین از کِهتر و از مِهترم

کربلا گفتا چه گویی هر شب آدینه من

میزبان انبیا از اوّلین تا آخرم

کعبه گفتا انبیا بر گرد من گردیده اند

تو کجا و من کجا تو دیگری من دیگرم

کربلا گفتا که روح انبیا را کعبه ای است

آن منم، زیرا مزار زاده ی پیغمبرم

کعبه گفتا مرتضی در من به دنیا آمده

این شرافت بس، که من خود زادگاه حیدرم

کربلا گفتا علی بوده سه شب مهمان تو

من حسینش را گرفتم تا قیامت در برم

کعبه گفتا من صفا و مروه دارم در کنار

وصف اسماعیل باشد خاطرات هاجرم

کربلا گفتا این منم در خیمه گاه و قتلگاه

سعیِ هفتاد و دو ثارالله را یاد آورم

کعبه گفتا چاه زمزم را کنار من ببین

سالها و قرن ها جوشد زدامان کوثرم

کربلا گفتا که زمزم را چه با خون حسین

زمزم تو آب و من خون خدا را ساغرم

کعبه گفتا بوده دَحوُ الارض در دامان من

من همانا بر تمامِ آفرینش محورم

ناگهان از حقّ ندا آمد، حرم خاموش باش

تو کجا و کربلا هر چند هستی محترم

هستی تو خلقت تو از طفیل کربلاست

چند می گویی که من از کربلا بالاترم

کربلا دارد به کلّ آفرینش افتخار

کربلا گوید که من عرش خدا را زیورم

من مزار پاک هفتاد و دو ثاراللّهیم

من هم آغوش ابوالفضل و علیِّ اکبرم

مضجع العشّاق فرموده علی نام مرا

شاهدم این دامن سرخ شهادت پرورم

اشگ زهرا ریخته در دامن گلزار من

عِطر جنّت می دمد از لاله های پرپرم

ذره ای از خاک من، درد خلایق را دواست

خون ثارالله می جوشد زهر نخل ترم

اینکه می بوسند با هم انبیا و اولیا

دست عبّاس است کافتاده به خاک معبرم

گر چه در قلبم فرات و دجله مس جوشد مدام

آب آب تشنه گان افکنده بر جان آذرم

در بغل دارم فرات و تا قیامت شرمگین

از رباب و حنجر خشک علیِّ اصغرم

نخل «میثم» نخله ای باشد زنخلستان من

بیت بیت آتشین آن بود برگ و برم

دعای مادر و زنده شدن فرزند جوان 

دعای مادر و زنده شدن فرزند جوان 

✍آقای محمد حسین قمشه‌ای در نجف اشرف به (ازگور گریخته مشهور بود )و خود در این رابطه می گفت در سن ۱۸ سالگی در قمشه به مرض حصبه مبتلا شدم در ایام مریضی مقدار زیادی انگور خوردم و از این رو مرضم شدیدتر شد,
💐 تا اینکه از دنیا رفتم در همان حال می دیدم که افراد حاضر در منزل گریه می کردند و مادرم آمد و به آنان گفت کسی به جنازه فرزندم دست نزند تا برگردم.
💐دیدم قران‌مجید را برداشت و به پشت بام رفت با تضرع و زاری به درگاه پروردگار متعال قرآن کریم و آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام را شفیع قرارداد.

 💐پس از چند لحظه‌ای روح به بدنم برگشت و چشمانم را باز کردم و با نگاه به  اطرافیان دنبال مادرم میگشتم ولی او را بین آنها نمی دیدم از این رو به افراد حاضر در منزل گفتم به مادرم بگویید بیاید که خداوند مرا به آقا امام حسین علیه السلام بخشید. 
💐مادرم را خبر کردند وقتی مادرم آمد مسائلی را که اتفاق  افتاده بود به او گفتم مبنی بر اینکه دونفر نورانی که لباس سفید بر تن داشتند نزد من آمدند و یکی از ایشان وقتی دست بر پایم کشید درد پایم راحت شد و دستش را به هر عضوی از بدن میگذاشت درد آنجا راحت می شد و یک دفعه دیدم تمام اهل خانه را که می گریند.
💐 و هر چه خواستم به ایشان بفهمانم که من راحت شدم  نتوانستم تا اینکه آن دو نفر مرا در حالی که بسیار خوشحال بودم به بالا می‌بردند ولی در بین راه شخصی والامقام و نورانی آشکار شد و به آن دو فرمودند در اثر توسل مادرش ما سی سال عمر به او بخشیدیم او را برگردانید.

💐آنانیکه او را می‌شناختند و این داستان زندگی اش را از خودش شنیده بودند در سال سی ام منتظر رحلت او بودند و درست سر سی سال در نجف اشرف مرحوم شد .

📚داستانهای شگفت شهیدآیة الله دستغیب صفحه ۳۱ تا ۳۳

دعای مادر و زنده شدن فرزند جوان 

✍آقای محمد حسین قمشه‌ای در نجف اشرف به (ازگور گریخته مشهور بود )و خود در این رابطه می گفت در سن ۱۸ سالگی در قمشه به مرض حصبه مبتلا شدم در ایام مریضی مقدار زیادی انگور خوردم و از این رو مرضم شدیدتر شد,
💐 تا اینکه از دنیا رفتم در همان حال می دیدم که افراد حاضر در منزل گریه می کردند و مادرم آمد و به آنان گفت کسی به جنازه فرزندم دست نزند تا برگردم.
💐دیدم قران‌مجید را برداشت و به پشت بام رفت با تضرع و زاری به درگاه پروردگار متعال قرآن کریم و آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام را شفیع قرارداد.

 💐پس از چند لحظه‌ای روح به بدنم برگشت و چشمانم را باز کردم و با نگاه به  اطرافیان دنبال مادرم میگشتم ولی او را بین آنها نمی دیدم از این رو به افراد حاضر در منزل گفتم به مادرم بگویید بیاید که خداوند مرا به آقا امام حسین علیه السلام بخشید. 
💐مادرم را خبر کردند وقتی مادرم آمد مسائلی را که اتفاق  افتاده بود به او گفتم مبنی بر اینکه دونفر نورانی که لباس سفید بر تن داشتند نزد من آمدند و یکی از ایشان وقتی دست بر پایم کشید درد پایم راحت شد و دستش را به هر عضوی از بدن میگذاشت درد آنجا راحت می شد و یک دفعه دیدم تمام اهل خانه را که می گریند.
💐 و هر چه خواستم به ایشان بفهمانم که من راحت شدم  نتوانستم تا اینکه آن دو نفر مرا در حالی که بسیار خوشحال بودم به بالا می‌بردند ولی در بین راه شخصی والامقام و نورانی آشکار شد و به آن دو فرمودند در اثر توسل مادرش ما سی سال عمر به او بخشیدیم او را برگردانید.

💐آنانیکه او را می‌شناختند و این داستان زندگی اش را از خودش شنیده بودند در سال سی ام منتظر رحلت او بودند و درست سر سی سال در نجف اشرف مرحوم شد .

📚داستانهای شگفت شهیدآیة الله دستغیب صفحه ۳۱ تا ۳۳