مهلت به گناهکار تا هفت ساعت

امام صادق (عليه السلام) :
🍁 زمانی که مومن مرتکب‌گناهی می‌شود ، خداوند تا هفت ساعت به او مهلت می‌دهد ؛
🍁 اگر در این زمان توبه کند برایش نوشته نخواهد شد...
📖 کافی ، جلد٢

🌱آیت الله جوادی آملی: 
🍁برای توبه كردن نه رو به قبله بودن لازم است، نه غسل لازم است، بلکه فرد می تواند همان‌جا بگويد خدايا بد كردم! اشتباه كردم! مرا ببخش!
🍁اين روايتی است كه مرحوم مجلسی آن را نقل كرده، فرمود: اگر يک وقت انسان در مجلسی که نشسته، گناهی که چندين سال قبل كرده به يادش آمده، بايد خدا را شكر كند كه يادش آمده و استغفار كند. 
🍁خدا كه قريب‌الاجابه است، سريع‌الرضاست، الآن هم گناه فرد را به یاد او انداخته تا استغفار كند.

🌱آیت الله بهجت:
🍁هیچوقت از توبه خسته نشوید
آیاهر بار که لباست کثیف میشود
 آن را نمیشویی؟
🍁گناه هم این چنین است
باید پشت سر هم استغفار کرد
تا گناهان پاک شود.

تنها دل پاک کافی نیست بلکه عمل صالح هم لازم است

اندکی_تامل

بعضی ها میگن:
دلت که پاک باشه،کافیه...
نگاه کردی اشکال نداره و ....
فقط سعی کن دلت پاک باشه!!!

👈جواب از قرآن:

آنکس که تو را خلق کرده است، اگر فقط دل پاک برایش کافی بود فقط میگفت آمنوا

در حالیکه گفته:
[آمنوا و عملواالصالحات]

یعنی هم #دلت پاک باشه، هم # کارت درست باشد.

☘اگر تخمه کدو را بشکنی و مغزش را بکاری سبز نمی شود، پوستش را هم بکاری سبز نمی شود

مغز و پوست باید با هم باشد.

عوامل گرفتاری

عوامل گرفتاری

امام رضا (ع) فرمود: هرگاه مردم گناه تازه ای مرتکب شوند که در گذشته انجام نمیدادند  خداوند آنان را به گرفتاری و بیماری تازه و بی سابقه مبتلا میکند که قبلا نمی شناختند.

 قَالَ سَمِعْتُ الرِّضَا ع يَقُولُ‏ كُلَّمَا أَحْدَثَ الْعِبَادُ مِنَ الذُّنُوبِ مَا لَمْ يَكُونُوا يَعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللَّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلَاءِ مَا لَمْ يَكُونُوا يَعْرِفُونَ.

الكافي (ط - الإسلامية) ؛ ج‏2 ؛ ص275

 

 

داستان سیده علوی

در بلخ مردی علوی (از سادات منتسب به امیرالمؤمنین علی علیه السلام) زندگی می‏ کرد تا اینکه بیمار شد و از دنیا رفت.
همسرش گفت: با دخترانم به سمرقند مهاجرت کردم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند.
اتفاقاً در سرمای شدید وارد این شهر شدم و دخترانم را به مسجد بردم و خودم برای تهیّه چیزی بیرون آمدم.
دیدم مردم در اطراف شیخی اجتماع کرده‏‌اند، پرسیدم: او کیست؟
گفتند: شیخ شهر است. من نیز نزد او رفتم و حال و روزم را شرح دادم، ولی او گفت: "دلیلی بر سیادتت بیاور!" و توجّهی به من نکرد و من هم به مسجد بازگشتم.
در راه پیر مردی را در مغازه ‏ای دیدم که تعدادی در اطرافش جمع اند.
پرسیدم: او کیست؟ گفتند:
او شخصی مجوسی است،
با خود گفتم: نزد او بروم شاید فرجی شود.
لذا نزد وی رفته و جریان را شرح دادم.
او خادم را صدا زد و گفت:
برو و همسرم را خبر کن، تا به اینجا بیاید،
پس از چند لحظه بانویی با چند کنیز بیرون آمد.
شوهرش به او گفت: با این زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بیاور.
سیده می ‏گوید: همراه این زن به منزل او آمدیم و جایی را در خانه‌اش به ما اختصاص داد و به حمام برد و لباس های فاخر بر ما پوشاند و انواع خوراکها را به ما داد و آن شب را به راحتی سپری کردیم.
در نیمه‏ های شب شیخ مسلمان شهر در خواب دید، قیامت برپاست و پرچم پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) بر بالای سرش بلند شد.
در آنجا قصری سبز را دید و پرسید: این قصر از آن کیست؟
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) فرمود: از آن یک مسلمان است.
شیخ جلو می‏رود و پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) از او روی می‏گرداند عرض می‏کند: یا رسول اللَّه(صلی الله علیه وآله وسلم) من مسلمانم چرا از من اعراض می‏ کنید؟
فرمود: دلیل بیاور که مسلمانی؟
شیخ سرگردان شد و نتوانست چیزی بگوید.
پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم ) فرمود: فراموش کردی، آن کلامی را که به آن زن علوی گفتی؟ و این قصر از آن مردی است که این زن در خانه او ساکن شده. در این موقع شیخ از خواب بیدار شد و بر سر و صورت خود می‏زد و می ‏گریست.
آنگاه خود و غلامانش برای یافتن زن علوی در سطح شهر به تجسّس پرداختند،
تا اینکه فهمیدند، او در خانه یک مجوسی است.
شیخ، نزد مجوسی رفت و تقاضای دیدن وی را نمود، مجوسی گفت: نمی‏ گذارم او را ببینی؟ شیخ گفت: می‏ خواهم این هزار دینار را به او بدهم.
گفت: نه، اگر صد هزار دینار هم بدهی نمی‏ پذیرم. وقتی اصرار شیخ را دید، گفت: همان خوابی را که دیشب تو دیده‌‏ای من هم دیده‌ام، و سوگند به خدا من و همه اهل خانه به دست او مسلمان‏ شده‌‏ایم
و رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) را در خواب دیدم که فرمود: این قصر منزل آینده تو است. این داستان در کتب حدیثی نقل شده است در  کتاب ارشارالقلوب، ج2، ص 445. در کتاب بحار الانوار ج42ص 13. و همچنین در کتاب ملتقط ابن جوزی  وجود دارد.

ستارالعیوب

ستارالعیوب

بنشین و فکر کن خداوند چقدر به ما نعمت داده است، خودش می‌فرماید:
نمی‌توانید نعمت‌های من را بشمارید.

یکی از بزرگترین نعمـت‌های خـداوند این است که گناهان ما را می‌پوشاند. اگـر مثلاً در پیشـانی ما یک کنتور بود و با هر گناه یک شماره می‌انداخت دیگر مـا آبـرو نداشتیم و نمی‌توانستیم زندگـی کنیم. 

یا اگـر به جـای شماره انداختن بوی ظاهری قرار داده بود دیگر کسی طرف دیگری نمی‌رفت.

 امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرمایند:
«لَوْ تَکاشَفْتُم مٰا تَدافـَنْتُم؛
اگر از گناهان یکدیگر با خبـر می‌شدید، یکدیگـر را دفـن نمی‌کردید.» 

 بحار الأنوار،  جلد ۷۴،  صفحه ۳۸۳

ببین خــدا چقدر مهربان است که روی گناهـان ما سرپوش گذاشته است.

چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار:

چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار:


حکایت اول:
از کاسبی پرسیدند:
چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟ 
گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدا میکند!! چگونه فرشته روزیش مرا گم میکند!


حکایت دوم:
پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دختری میرود...
پدر دختر گفت:
تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دختر نمیدهم...
پسری پولدار، اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود، پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسر میگوید:
انشاءالله خدا او را هدایت میکند...!
دختر گفت:
پدر جان؛ مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟

حکایت سوم:
از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟
گفت: آری...
مردی که دارایی اش تنها دو گوسفند بود؛
یکی را شب برایم ذبح کرد... از طعم جگرش تعریف کردم...
صبح فردا جگر گوسفند دوم را نیز برایم کباب کرد...
گفتند: تو چه کردی؟
گفت: پانصد گوسفند به او هدیه دادم...
گفتند: پس تو بخشنده تری...
گفت: نه، چون او هر چه داشت به من داد
اما من اندکی از آنچه داشتم به او دادم...

حکایت چهارم:
عارفی راگفتند:
خداوند را چگونه میبینی؟
گفت آنگونه که همیشه میتواند مچم را بگیرد، 
اما دستم را میگیرد...

هرچه هدف مهمتر👈سرعت بیشتر

هرچه هدف مهمتر👈سرعت بیشتر

🌍 خداوند متعال در قرآن کریم برای رفتن به دنبال رزق می‌فرماید:
👈فَامشُوا: بروید
  یعنی به‌دنبال روزی و زندگیتان باشید...

🕌👈برای نماز میفرماید :
فَاسعَوا ، یعنی بشتابید!

👈برای رفتن به جنت میفرماید :
وَ سَارِعُوا ، سرعت بگیرید 

یعنی در کارهای خیر وثواب ونیک که پاداشش بهشت ورضوان الهیست ، از هم پیشی و سبقت بگیرید!!

👈برای رفتن به طرف خودش میفرماید :
فَفِرّوا اِلی اللّه : فرار کنید به سمت الله جلّ جلاله ....

👈پس هر چه هدف مهمتر باشد سرعت بیشتری لازم است‼️

حکایت معامله با خدا

حکایت معامله با خدا 💖

مردی داخل بقالی محله شد ، و از بقال پرسید که قیمت سیب و موزها چقدر است ؟

بقال گفت :موز ده هزار تومان و سیب هشت هزار تومان ...
در این لحظه زنی وارد مغازه شد که بقال او را می شناخت ، و اونیز  در همان منطقه سکونت داشت  . 
زن نیز قیمت موز و سیبها را پرسید و مرد جواب داد  : 
موز کیلویی سه هزار تومان و سیب دو هزار تومان ..
زن گفت : الحمدلله 
و میوه ها را خواست .. مرد که هنوز آنجا بود از کار بقال تعجب کرد وخشمگینانه نگاهی به بقال انداخت و خواست با او درگیر شود که جریان چیست ... که مرد بقال چشمکی به او زد تا دست نگه دارد و وبا اشاره خواهش کرد، صبر کند تا آن زن از آنجا برود ..
بقال میوه ها را به زن داد و زن با خوشحالی گفت الحمدلله بچه هایم میوه خواهند خورد و از آنجا رفت ، هردو مرد شنیدند که چگونه آن زن خدا را شکر می کرد و میرفت....
مرد بقال روبه مرد مشتری کرد و گفت : به خدا قسم من تو را گول نمی زنم بلکه این زن چهار تا بچه یتیم دارد ، و از هیچ کس هم کمکی دریافت نمی کند ، و هرگاه می گویم میوه یا هرچه می خواهد مجانی ببرد ناراحت می شود...
او زن بسیار با آبرویی هست. 
اما من دوست دارم به او کمکی کرده باشم و اجری ببرم برای همین قیمت میوه ها را ارزان می گویم ...من با خداوند معامله می کنم و باید رضایت او را جلب کنم .
🌸 این زن هر هفته یک بار به اینجا می آید به الله وخداوندی خدا قسم ، هر بار که این زن ازمن خرید میکند، من آن روز چندین برابر روزهای دیگر سود می برم در حالیکه نمی دانم چگونه چنین می شود و این پولها چگونه به من میرسد ...
 
👈🏽وقتی بقال چنین گفت ، اشک از چشمان مرد مشتری سرازیر شد و پیشانی بقال را به خاطر کار زیبایش بوسید ...
👈🏽هرگونه که قرض دهی همانگونه پس می گیری 
نه اینکه فقط برای پس گرفتن آن بلکه بخاطر رضای الله چرا که روزی خواهد آمد که همه فقیر و درمانده دربرابر الله می ایستند و صدقه دهنده پاداش خود را خواهد گرفت ..

👈لذت برآورده نمودن حاجات دیگران را کسی نمی داند مگر آنکه آن را برطرف نموده باشد💖
پیامبر و پیام آور مهربانی باشیم


👈🏽چرا میّت اگر به دنیا برمی گشت می خواهد صدقه بدهد؟؟

همانطور که الله تعالی می فرماید:
(رب لولا اخرتنی الی اجل قریب فاصدِّق و اکن مِن الصّالحین)
سوره منافقون

ترجمه:پروردگارا چرا مرگ مرا به تاخیر نینداختی تادر راه خدا صدقه دهم و از صالحان باشم⁉️

و نگفت: بدنیا بازگردم تا نمازبخوانم یا روزه بگیرم یا به عمره بروم!!!

علماء می گویند: میت صدقه راانتخاب می کندچون اثربزرگی بعد ازمرگش می بیند.

🌸پس زیادصدقه دهید چون فرد مؤمن روز قیامت زیرسایه صدقه اش می باشد،
و همچنین از طرف مردگانتان نیز صدقه دهید، چون آنها آرزو می کنند به دنیا برگردند وصدقه دهند وعمل صالحی انجام دهند ؛ این آرزوی آنها رابراورده کنید و فرزندانتان رانیز براین کار عادت دهید تا صدقه بدهند🙏

🌸بهترین صدقه آنست که کسی نفهمد.

زنی که به برکت او عذاب از اهل قبرستان برداشته شد

زنی که به برکت او عذاب از اهل قبرستان برداشته شد
در مفاتیح الجنان بعد از زیارت عاشورا شیخ عباس قمی(ره) حکایتی را نقل می کند: مرحوم حاج محمد علی یزدی مرد فاضل و صالحی بود. ایشان در زمان حیات خود، حکایت آموزنده ای را این چنین نقل کرده است:
در دوران کودکی یکی از همسایگان ما دارای پسری بود که من با او دوست بودم. با هم بزرگ شدیم و هر کدام راه زندگی را پیش گرفتیم. او شغل خوب و مورد تأییدی نداشت و در مجموع، انسان خوب و درستی نشد. تا این که از دنیا رفت. مدتی پس از فوتش، شبی او را به خواب دیدم که دارای جایگاه خاصی بود و ظاهر خوب و آراسته ای داشت. از او پرسیدم: من تو را در دنیا می شناختم؛ تو کار خیری انجام نداده بودی که حال چنین جایگاهی به تو داده اند. او گفت درست است؛ من در دنیا انسان خوبی نبودم و از همان شب فوتم تا شب قبل، گرفتار عذاب بودم و سختی زیادی کشیدم، اما از شب قبل چنین مقامی به من بخشیده اند.
در کمال تعجب از او پرسیدم: چه اتفاقی سبب این تغییر در وضعیت تو شد؟ او گفت: دیشب خانمی را به این قبرستان آورده، دفن کردند. او همسر استاد اشرف حداد(آهنگر) بود. هنگامی که او را به قبرستان آوردند، امام حسین علیه السلام به دیدارش آمدند. پس از خاکسپاری،‌ بار دیگر امام حسین علیه السلام به دیدار او آمدند. مرتبه سوم که امام علیه السلام تشریف فرما شدند،‌ دستور دادند تا عذاب از همه مردگان قبرستان برداشته شود. سپس از خواب بیدار شدم. فردا صبح زود به بازار آهنگران رفته، استاد اشرف حداد را یافتم.
از او پرسیدم:‌آیا همسر شما به رحمت خدا رفته؟
با تعجب گفت: این چه سوالی است؟!
 از او پرسیدم: آیا همسرت به کربلا مشرف شده بود یا روضه خوان حضرت بود یا در منزل خود مجلس عزا برپا می کرد؟
 استاد اشرف دلیل سؤالاتم را پرسید و من به او گفتم که چه خوابی دیده ام؛ سپس استاد برایم توضیح داد که همسر من هیچ یک از اعمالی را که شما برشمردید،‌ انجام نداده بود؛ تنها در خواندن زیارت عاشورا مداومت می کرد. و من دانستم که به برکت زیارت عاشورا، نه تنها امام حسین علیه السلام به دیدار او آمده و قطعا مقام و مرتبه ای رفیع در بهشت به او بخشیده، که به برکت وجود او، گناه کاران را نیز مورد رحمت حق قرار داده است.
منبع: مفاتيح الجنان؛ بعد از زيارت عاشورا و قبل از زيارت عاشوراي غير معروفه

گردنبند و دختر سلطان

گردنبند و دختر سلطان
علىّ بن ابى رافع غلام حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله حكايت كند:
روزى من و كاتب امام اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام مشغول محاسبه اموال بيت المال بوديم ، در آن ميان گردنبند مرواريدى وجود داشت كه از غنائم جنگ بصره به دست آمده بود.
دختر حضرت امير عليه السلام پيامى را توسّط شخصى به اين مضمون فرستاد كه شنيده ام گردنبندى با اين خصوصيّات ، مربوط به بيت المال در اختيار شما است ، دوست دارم آن را چند روزى به من عاريه دهيد تا در عيد قربان خود را به وسيله آن زينت بخشم .
امام علىّ عليه السلام به ابو رافع گويد: آن گردنبند را به عنوان عاريه ضمانتى برايش فرستادم كه سه روزه آن را برگرداند، او هم پذيرفت و تحويل گرفت .
چون اميرالمؤ منين عليه السلام چشمش بر آن گردنبند افتاد، آن را شناخت ، و به دختر خود خطاب كرد و فرمود: آن را از كجا آورده اى ؟
گفت : به عنوان عاريه مضمونه ، سه روزه از حسابدار بيت المال پسر ابو رافع گرفته ام تا آن كه روز عيد قربان خود را به وسيله آن زينت نمايم و پس از آن سالم تحويل دهم .
در اين هنگام ، حضرت امير عليه السلام شخصى را به دنبال حسابدار فرستاد، و چون پسر ابو رافع نزد حضرت وارد شد، به او فرمود: جرا به اموال مسلمين خيانت مى كنى ؟!
ابو رافع پاسخ داد: به خدا پناه مى برم از اين كه نسبت به كسى يا چيزى قصد خيانتى داشته باشم .
حضرت اظهار نمود: پس چرا آن گردنبند مرواريد را بدون اجازه من و بدون رضايت مسلمانانى كه در آن حقّ دارند و سهيم هستند، به دخترم داده اى ؟!
پاسخ داد: دختر شما از من تقاضا كرد و من هم با ضمانت به مدّت سه روز، به عنوان عاريه به او دادم .
حضرت فرمود: همين الا ن آن را پس بگير و به بيت المال بازگردان ، و مواظب باش كه ديگر چنين حركتى از تو سر نزند؛ وگرنه سخت محاكمه و مجازات خواهى شد.
سپس حضرت افزود : اگر دخترم گردنبند را به عنوان عاريه مضمونه نگرفته بود اوّلين زن هاشميّه اى مى بود كه مورد مجازات قرار مى گرفت .(1)

پی نوشت :

1-وسائل الشّيعة : ج 28، ص 292، تهذيب الا حكام : ج 10، ص 151، ح 606.

از بهبهان تا پاریس

از بهبهان تا پاریس

*متنی زیبا ، جالب و خواندنی👌

👇👇👇
✍دوستی جهاندیده وبا تجربه میگفت: *در روستایی اطراف بهبهان به دنیا آمدم 
روستایی که با یک رودخانه فصلی به دو تکه وبخش تقسیم شده بود‼️
این‌ور رود  🌊🌊 و اون‌ور رود‼️
ما کودکان روستا نسبت به این‌ور رود تعصب شدید داشتیم!
 مرتب با بچه‌های اون‌ور رود دعوا می‌کردیم! در حالی که هر دو گروه اهل یک روستا بوده و گاهی اون‌وری‌ها پسرخاله و پسردایی و … اقوام نزدیک ما هم بودند.اما ملاک برای ما(رود) بود‼️

بزرگتر که شدیم به دبستانی رفتیم که اتفاقاً بچه‌های روستای کناری هم اونجا می‌اومدن!
حالا ما خط مرزی (رود) رو فراموش کرده و همۀ روستای ما، متحد شده و اختلافات و دعواهای قبلی مان را فراموش کرده و حول دشمن مشترک به وحدت رسیده بودیم‼️😊
هر روز با بچه‌های روستای کناری بحث و نزاع داشتیم‼️

القصه، بزرگتر شدیم و رفتیم راهنمایی!
اون روزا روستای ما و روستای کناری، مدرسه راهنمایی، نداشتیم
می‌رفتیم روستای دورتر
جایی که ما و بچه‌های روستای کناری، متحد شده بودیم، علیه بچه‌های روستای دورتر!
آری، با روستای کناری هم دعوا و جنگ قبلی را فراموش کرده و برعلیه روستای دورتر متحد شدیم ‼️😞 

بزرگتر شدیم و رفتیم دبیرستانی در شهر بهبهان!

اونجا بود که فهمیدیم که ای‌بابا، ما و روستای کناری و روستای دورتر و…، همه «لر » هستیم و برادریم!! 

دشمن مشترک ما، «بهبهانی‌ها» هستن!
کل دورۀ دبیرستان را با جنگ متعصبانه لر و بهبهانی به سر بردیم و در اکثر دعواها ، ما قوم شجاع و غیور لر بودیم که پیروز میدان می‌شدیم و البته بهبهانی‌ها با جنگ فرهنگی ( مثل ساختن جک لری) به نبرد ما می‌اومدن‼️ 

👈🏽بزرگتر شدیم و رفتیم دانشجوی اهواز شدیم.  اونجا بود که فهمیدیم، عرب‌ها اصل دشمن ما هستن و اونا فرقی بین لر و بهبهانی قائل نیستن و در نتیجه، *ما و بهبهانی‌ها متحد شدیم برعلیه اعراب‼️
بهبهانی‌ها جُک می‌ساختن علیه عرب‌ها و هر وقت نیروی جنگی کارآزموده می‌خواستن ما لرها حامی اونا بودیم‼️
عرب‌ها را کلافه کرده بودیم و احساس غرور و برتری می‌کردیم😞
تا اینکه خدمت سربازی پیش اومد و ما افتادیم آذربایجان غربی! 
میان یک مشت ترک! 
آنجا بود که ما لرها و بهبهانی‌ها و عرب‌ها و دزفولی‌ها و …، را یک کلمه خطاب می‌کردن؛ «خوزستانی‌ها*»‼️

دیگر ما لرها و بهبهانی‌ها با عرب‌های اهواز و شادگان با هم متحد شده بودیم و برادر و هم‌پیمان، برعلیه ترک‌ها‼️
اختلافات گذشته و اون همه جنگ و دعوا و جک و … را فراموش کرده و متحد، علیه ترک جماعت شده بودیم! 

🇮🇷القصه چند سال بعد، که بزرگتر شدم به فرانسه رفتم‼️ 
یک روز، در پارکی نشسته بودم و تقریباً ساعت دو بعد از ظهر بود که خوابم گرفت و رفتم اون طرف‌تر روی چمن‌های داخل پارک  گرفتم خوابیدم! 
بعد از چند دقیقه احساس کردم کسی با لگد، آروم به من می‌زنه! با عجله بیدار شدم و ترسیدم که شاید پلیس یا ماموری باشد😳 

ناگهان دیدم طرف به فارسی گفت: چرا اینجا خوابیدی؟ روی چمن‌ها ممنوعه⛔️

با تعجب پرسیدم: آقا شما کی هستید و از کجا فهمیدی من ایرانی‌ام؟
طرف خودش رو معرفی کرد. از ترک‌های ارومیه بود‼️😳
 می‌گفت: اولا اینجا کسی تو این موقع روز نمی‌خوابه! فقط ایرانی‌ها اهل چرت بعد از ظهرند!
تازه کسی روی چمن دراز نمی‌کشه، اون هم فقط کار ایرانی‌هاست‼️
گفت بنا به همین دو برهان قاطع، فهمیدم که تو ایرانی هستی‼️

🇮🇷 👈 اونجا بود که همدیگر رو در آغوش گرفتیم و به عنوان دو ایرانی! فارغ از ترک و لر و عرب، احساس یگانگی و دوستی و اخوت کردیم و از ملاقات هم در دیار غربت کلی خوشحال شدیم. 
از همدیگر آدرس و نشانی گرفتیم و با اعتماد به هم، حاضر به هر کمک و مساعدتی نسبت به هم شدیم.
🇮🇷صرفا به دلیل« ایرانی» بودنمان. 

اکنون که به سن پنجاه سالگی رسیدیم،
حتی از تعصب «ایرانی» بودن هم گذشته‌ایم و درک می‌کنم که 
🌐👈 « انسان ها» در هر نقطۀ از زمین، چه ایرانی و هندی و چینی و چه فرانسوی و آلمانی و هلندی و چه مصری و آفریقایی و لیبیایی و چه آمریکایی و برزیلی و آرژانتینی و...، 
همه «انسان» هستن و مثل خود ما.
همه بندگان خدایند و کرامت دارند. 

👈 تعصب نژاد و ملیت و جنسیت و رنگ پوست و ثروت و …،
 ناشی از کوچکی افراد و عدم بلوغ فکری و معرفتی اوست.
 
🌍🤔هر چه افراد بزرگتر و داناتر باشند، خودبخود از دام و زنجیر تعصبات کوچک و بی‌ارزش و کم مقدار؛ دورتر شده و جهانی تر و انسانی‌تر می‌اندیشند.

🌍🤔*باز هم درک خودم را بالاتر برده و بنام انسانیت، با پیروان سایر دینها هم کنار آمده ام تا با ابزاری بنام دانش و انسانیت، برای ایجاد کره زمینی پر از صلح و دوستی تلاش داشته باشیم ‼️
 واین اوج نگرش الهی به‌همه انسانهاست.

داستان

با وزش هر باد سردي، برگ هاي زرد و قرمز و قهوه اي، شاخه هايشان را رها مي کردند و پروازکنان به سوي زمين فرود مي آمدند. صداي کلاغ ها همه جا شنيده مي شد. سبدهاي خالي ميوه، پشت در پشت هم، در گوشه اي از باغ، بيکار نشسته بودند. الان پير هم از فرصت استفاده مي کرد و از علف هاي باغ، دلي سير مي خورد. ته مانده سيب هاي درختان که در تابستان، خود را در لابه لاي برگ ها مخفي کرده بودند، با ريزش آنها نمايان مي شدند.
صداي باغبان باغ همسايه شنيده مي شد که مدام زير لب غرولند مي کرد و به گنجشک ها بدو بيراه مي گفت و بعد صداي تق تق چوب بلندي که به شاخه هاي درختان مي خورد تا گنجشک ها را فراري دهد؛ انگار درختان به خاطر گنجشک ها بايد تنبيه مي شدند.
سيد سبد در دست، ته مانده ميوه هاي باغ کوچکش را جمع آوري مي کرد و وقتي به سيب هاي گنجشک خورده مي رسيد، آنها را بر نمي داشت و مي گفت: اين ها روزي اين مخلوقات خداست.
حالا سبد سيد پر از سيب هايي شده بود که گونه هايشان از سرخي مي درخشيدند و از ظاهر زيباي آنها، مي شد به باطن شيرين و آبدارشان پي برد.
وقتي سيد از باغ بيرون مي آمد، همسايه را ديد که مشغول چيدن علف هاي زرد اطراف باغ است. سيد گفت: سلام مش خداکرم! خدا قوت، چه کار مي کني؟
مش خدا کرم گفت: سلام سيد. مي خواهم مقداري علف بچينم تا با آن، روي ميوه هايم را بپوشانم. مي داني که پائيز است و ميوه کم، چشم مردم همه دنبال ميوه هاست.
سيد لبخندي زد و گفت: مش خدا کرم، روزي هر کس مقدر و مشخص است. اگر قسمت باشد، حتماً به خانه هم خواهد رسيد. مش خداکرم چيزي نگفت و به کار خود ادامه داد. سيد در باغ خود رابست و سوار بر الاغ پيرش به سمت خانه به راه افتاد. در راه، هر کس چشمش به سبد ميوه او مي افتاد، سيد با مهرباني سبد را به سمتش مي گرفت و مي گفت: بفرماييد، نوش جان. هر کس هم که ميوه اي بر مي داشت، در حق سيد دعا مي کرد و مي رفت: يکي مي گفت: باغت آباد، ديگري مي گفت: خدا برکت دهد، يکي هم آرزوي زيادي رزق و روزي او را مي کرد. بچه ها هم وقتي ميوه بر مي داشتند، با خنده شيطنت آميز کودکانه اي، سبد را نگاه مي کردند و بعد مثل فنري که از جا در رفته باشد، پا به فرار مي گذاشتند. سيد هم لبخندي مي زد و خدا را شکر مي کرد و سپس به راه خودد ادامه مي داد.
وقتي به خانه رسيد، خانم جان مثل هميشه با سلام گرمي به سويش آمد وبدون هيچ گله اي از کم بودن ميوه ها، خدا قوتي گفت و ميوه ها را شست وکنار سماور گذاشت. سيد هم با خسته نباشيد گرمي، کنار او نشست.
خانم جان چاي تازه دم کرده را برايش ريخت و او هم سيب هاي سرخ را برايش پوست کند. زندگي سيد و خانم جان پر از دل خوشي و قناعت بود.
پائيز گذشت و زمستان هم از پي آن سپري شد. فصل بهار، وقتي همه درختان پر از شکوفه هاي ميوه شدند، تگرگ سختي شروع به باريدن کرد. آن بارش، همه باغداران را نگران کرد؛ چرا که آسيب زيادي به شکوفه هاي درختان زده بود. سيد بعد از آن بارش سخت، سوار بر الاغ پيرش به سوي باغ به راه افتاد. در راه، مش خدا کرم را ديد. مش خدا کرم با ناراحتي، از باغش بر مي گشت. وقتي سيد را ديد گفت: کجا مي روي، آنجا که ديگر باغ ميوه نيست؛ باغ برگ هاي بي ثمر است. ديگر چيزي باقي نمانده تا به آن رسيدگي کنيم. به خانه ات برو سيد، امسال هيچ محصولي نخواهيم داشت.
سيد، نگران شد، اما باز رو به مش خداکرم کرد و گفت: خدا، بزرگ و روزي رسان است. مش خدا کرم هم با غرولندي زير لب به راهش ادامه داد.
وقتي سيد به باغش رسيد، از الاغ پايين آمد و با «بسم الله الرحمن الرحيم» در باغ را باز کرد، اما انگار در باغ سيد اصلاً تگرگ نيامده بود. سيد زمين را نگاه کرد. هنوز دانه هاي تگرگ روي زمين باقي مانده بودند، اما انگار تگرگ ها شکوفه ها را رد کرده و روي زمين نشسته بودند. شکوفه هاي سالم و شاداب با شبنمي که روي گلبرگ هاي سفيد شان بود، در نور کم رنگ خورشيد که از پشت ابرها مي تابيد، مي درخشيدند. سيد وقتي اين منظره زيبا را ديد، مثل هميشه، دست هايش را رو به آسمان بالا برد و با صداي بلند گفت: خدايا!صد هزار مرتبه شکر.

.کلیدهای قرآنی

.کلیدهای قرآنی
 
🍃💫حضرت آدم"گناه کرد..

 🔑کلیدش :👇
"رَبّنَا ظلمناأنفسنا وَإِنْ لَمْ تغفر لنا وَتَرْحَمنَا لَنَكُونَنَّ مِنْ الْخاسرِينَ"
 پس مورد عفو وبخشش قرار گرفت .


🍃💫حضرت"نوح"بین دشمنانش گیر افتاده بود...

🔑کلیدش: 👇
"رَبِ اِنّي مَغلوبً فَانتَصِر"
پس گشایش الهی نصیبش شدوبا کشتی اش نجات یافت ودشمنانش نابود شدند.

 🍃💫حضرت زكريا پیر و مسن بود و همسرش نازا...

🔑کلیدش:👇
"رَبِّ لا تَذَرْنِي فَرْدًاوَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ"
پس یحیی به اوعطاگردید

🍃💫حضرت يونس درتاریکی دریا و شکم ماهی تنها مانده بود.

🔑کلیدش:👇
"لا إله إلّا أنت سُبحانَك إني كُنتُ مِن الظالمين" پس نجات یافت

🍃✨حضرت أيوب به  بیماریهای سختی دچارشد...

🔑کلیدش: 👇
"رَبِّ إنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ" 
پس از درد و رنج نجات یافت

🍃💫 حضرت إبراهيم درآتش افکنده شد،
🔑کلیدش:👇

"حَسبُنا اللّٰه ونِعمَ الوَكيل"
 پس نجات یافت و پیروز گشت.

🍃💫 حضرت يعقوب،یوسف را از دست 
داده بود...

🔑کلیدش:👇
"إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللَّه"
پس خدابعداز سالها یوسف رابه او برگرداند

🍃💫حضرت محمد(ص)درغارثور 
توسط کفارمحاصره شده بود.

🔑کلیدش:👇
"لاتَحزَن إن اللّٰه مَعَنا"
پس بر آنها پیروزگشت.

••••••••••••

⁉️آیا خدابرای بنده اش کافی نیست.
 آیه ۳۶...سوره زمر
✨اَلَیسَ اللّٰهُ بِکافٍ عَبْدَهُ✨

اَللّهُــــمَّ عَجـِّــل لِوَلیِّــــکَ_الفَـــــرَج

قدر خانواده را بدانید

آیت الله احمدی میانجی مي‌فرمودند :
در اطراف آذربایجان شخصی به نام شیخ محمد طاها زندگی می‌کرد. آدم فوق‌العاده‌ای بود. آیت اللهِ محل بود ، خانمی هم داشت که به او محبت و خدمت می‌کرد. شیخ محمد طاها معمولاً مشغول درس و بحث و عبادت و کارهای دیگر بود. یک روز مشکلی در خانه پیش آمد. سابق معمولاً از چاه آب می‌کشیدند. خانم شیخ محمد طاها از دست آقا ناراحت شده بود و دلو و ریسمان را مخفی کرده بود. شیخ محمد طاها سحر برای نماز شب بلند شد. همیشه آفتابه پر از آب برای او آماده بود ولی آن شب می‌بیند نه از آفتابه‌ی آب خبری است نه از دلو و ریسمان. اطراف را می‌گردد و دلو ریسمان را پیدا می‌کند. دلو را در چاه مي‌اندازد و می‌بیند خیلی مشکل است. پیرمرد است و توان ندارد از چاه آب بکشد. به‌سختی دلو آب را از چاه بالا می‌کشد ولی از دستش مي‌افتد. زار زار شروع می‌کند گریه کردن. خانم دلش به حالش مي‌سوزد می‌گوید این‌که گریه ندارد من برایت آب می‌کشم. می‌گوید من برای آب گریه نمی‌کنم؛ گریه من برای این است که تو چهل سال برای من آب كشيدي و من قدر تو را نمي‌دانستم و اصلاً توجهی به این کارت نداشتم.


منبع 📚: محبت به زنان و کودکان در سیره پیامبر اکرم، حجت‌الاسلام فرحزاد ،‌ ص ۹۲

حضور قلب در نماز :

حضور قلب در نماز :

امام صادق (علیه السلام ):

كسى كه دوست دارد بداند نماز او پذيرفته شده است يا نه، بايد ببيند آيا نمازش او را از زشتيها و ناپاكى ها دور كرده است؟ پس به اندازه اى كه دور كرده باشد همانقدر از نمازش پذيرفته شده است. 

‌ بحارالأنوار، ج۸۲، ص۱۹۸

خیلی از خواطرِ شیطانی و افکار وسوسه انگیزِ شیطانی، به خاطر پذیرفته نشدن نمازه که اون رو بدون توجه و حضور قلب خوندیم .چگونگیِ نمازمون، ارتباط کاملاً مستقیم با اعمالمون داره و همونقدر که حواسمون بهش بوده، همونقدر دَستمون رو حین وسوسه های شیطان و نَفْسِ اماره میگیره

پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم ):

 [گاهی] بنده نماز مى خواند، اما يك ششم و يك دهم آن هم برايش نوشته نمى شود؛ تنها آن مقدار از نماز بنده به حساب مى آيد كه با شناخت و توجّه همراه باشد.

 بحار الأنوار : ۸۴/۲۴۹/۴۱

 

پرسشهای مهم پاسخهای کوتاه

✍اگر نماز، انسان را از فحشا و منکر باز می‏دارد، چرا بعضی از نمازگزاران مرتکب خلاف می‏شوند؟

پاسخ : اولا تخمه پوک، هیچ گاه سبز نمی‏شود و نماز بدون حضور قلب، تخمه پوک است. نمازی سبب دوری انسان از مفاسد می‏شود که با حضور قلب باشد وگرنه حرکت لب و کمر چنین خاصیتی را ندارد. اگر مدرسه و دانشگاه به انسان رشد علمی می‏دهد به این معنا نیست که هر کس به مدرسه و دانشگاه رفت به آن رشد می‏رسد، بلکه به این معناست که مدرسه و دانشگاه بستر رشد است به شرط آن که با جدیت درس بخوانید و آنچه را می‏خوانید بفهمید. نماز نیز اگر با اصول و شرایطی که دارد اقامه گردد، مانع فحشا و منکر می‏شود. ان الصلوه تنهی عن الفحشاء و المنکر ( سوره عنکبوت، آیه 45. ) 

ثانیا نمازگزاری که گاهی خلاف می‏کند، اگر اهل نماز نبود خلافش بیشتر بود، زیرا همین نمازگزار برای صحیح بودن نمازش مجبور است بدن و لباسش پاک باشد، لباس و مکانش از مال مردم نباشد و همین مقدار مراعات احکام و مسائل، سبب دور شدن او از برخی گناهان و منکرات می‏شود، همان گونه که پوشیدن لباس سفید، انسان را از نشستن روی زمین آلوده باز می‏دارد.

📚حاج آقا قرائتی
 

عفو و گذشت امام هادی ع

عفو و گذشت امام هادی ع

شخصی به نام بُریحه عباسی از طرف متوکل، مسئولیت امامت نماز جمعه شهر مدینه و مکه را بر عهده داشت و جیره خوار او بود.
جهت تقرب به دستگاه، نامه ای بر علیه امام هادی (علیه السلام) به متوکل نوشت که مضمون آن چنین بود:
«چنانچه مردم و نیز اختیارات مکه و مدینه را بخواهی، باید امام هادی (علیه السلام) را از مدینه خارج گردانی، چون که او مردم را برای بیعت با خود دعوت کرده است و عده ای نیز اطراف او جمع شده اند»
بُریحه چندین نامه با مضامین مختلف برای دربار فرستاد.

متوکل با توجه به این سخن چینی ها و گزارشات دروغین و اینکه شخص متوکل نیز، دشمن سرسخت امام علی (علیه السلام) و فرزندانش بود، لذا یحیی فرزند هرثمه را خواست و به او گفت هر چه سریع تر به مدینه می روی و علی بن محمد (علیه السلام) را از مسیر بغداد به سامرا می آوری.
یحیی می گوید در سال ۲۴۳ به مدینه رسیدم و چون آن حضرت آماده حرکت و خروج از مدینه شد، عده ای از مردم و بزرگان مدینه به عنوان مشایعت، امام را همراهی کردند که از آن جمله همین بُریحه عباسی بود.

مقداری راه که رفتیم، بُریحه جلو آمد و به امام عرضه داشت فهمیده ام که می دانی من با بدگویی و گزارشات کذب نزد متوکل، سبب خروج تو از مدینه شده ام.
چنانچه نزد متوکل مرا تکذیب نمایی و از من شکایتی کنی، تمام باغات و زندگی تو را آتش می زنم و بچه ها و غلامانت را نابود می کنم.
آن حضرت در جواب، با آرامش و متانت فرمود من همانند تو آبرو ریز و هتاک نیستم، شکایت تو را به کسی می کنم که من و تو و خلیفه را آفریده است.
در این هنگام، بُریحه با خجالت و شرمندگی روی دست و پای حضرت افتاد و ملتمسانه عذرخواهی و تقاضای بخشش کرد.
امام هادی (علیه السلام) اظهار نمود من تو را بخشیدم و سپس به راه خود ادامه داد.

 اعیان الشیعه، جلد ۲، صفحه ۳۷

روانشناسی خانواده  منع توهین

روانشناسی خانواده
🍀✨
🍃
اولین قانونی که شما و همسرتان در تلخ‌ترین لحظات زندگی مشترک‌تان باید به آن پایبند باشید، قانون «منع توهین» است. 

نه شما و نه شریک زندگی‌تان، حتی در بدترین لحظات و در اوج عصبانیت هم حق ندارید به خانواده هم توهین کنید و از بدگویی به خانواده هم به عنوان راهی برای کنترل شریک زندگی یا انتقام گرفتن از او استفاده کنید. 

اگر همسرتان با شما بد حرف زده، چرا باید همه حرف‌های ناخوشایندی که مادرش قبلا به شما زده بود را به رخش بکشید و در آخر هم بگویید «تو هم بچه همان مادری!»، مگر در همه روزهایی که شریک زندگی‌تان خوشایند‌ترین جملات را در مقابل‌تان به زبان می‌آورد به او یادآوری می‌کنید که خوب حرف زدن و مهربانی کردن را از چه کسی یاد گرفته است؟!

پس به‌خاطر عصبانیت، حرفی را نزنید که حرمت‌ها را از بین ببرد و شکافی را میان شما ایجاد کند که بعدا از پس ترمیم کردنش برنیایید...

يك خاطره جالب از #علامه_جعفری

يك خاطره جالب از #علامه_جعفری

یک خاطره‌ای از برخورد استاد با همسایه‌ها بگویم اواخر دهه 60 همسایه‌ای داشتیم که چند خانه با ما فاصله داشت و کار آهنگری می‌کرد و صدای چکش او تا اتاق استاد هم می‌رسید. یک روز یکی از همسایه‌ها برای دلجویی نزد استاد رسید و گفت: اگر از صدای پتک آهنگری اذیت می‌شوید؛ بگویم مراعات کنند، 

علامه در جواب پاسخ می‌دهند که مبادا کاری در این مورد انجام دهید چرا که من نه تنها اذیت نمی‌شوم بلکه با هر ضربه‌ای که ایشان با پتک به سندان می‌زنند من روحیه و انرژی می‌گیرم و با خود فکر می‌کنم که من اینجا زیر کولر نشسته و تحقیقات انجام می‌دهم، ولی او در گرمای تابستان در کنار کوره آتش به خاطر یک لقمه روزی حلال چه زحمتی می‌کشد.
 

هیچ وقت ناامید نشوید

هیچ وقت ناامید نشوید

✍ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ. عده‌ای ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﮐﻤﮏ کنند. ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺷﺪﺕ ﺁﺏ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺳﺖ، ناامید شده و ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺠﺎت ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍرد.  ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ‌ﮔﻔﺘﻨﺪ تلاش شما ﺑﯽ‌ﻓﺎﯾﺪﻩ است ﻭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ مُرد. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺁﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮد. ﺍﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮ تمام تلاشش را برای نجات از آب به کار گرفت. ﺑﻴﺮﻭﻧﯽ‌ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ‌ﺯﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻼﺷﺖ ﺑﯽ‌ﻓﺎﯾﺪﻩ است …

ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ.
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪ ﮐﻪ آن ﻣﺮﺩ ﻧﺎﺷﻨﻮﺍﺳﺖ. دﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ! ﻧﺎﺷﻨﻮﺍ ﺑﺎﺵ ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻥ رسیدن به خواسته‌هایت می‌گویند... 

🔅امیرالمؤمنین علیه‌ السلام فرمودند:
فی القُنُوطِ اَلتَّفرِيطُ نااميدی، موجب کوتاهی در عمل می‌شود.

📚 ميزان الحكمة ج٣ صفحه ۲۶۳۲

دستگیری علی ع از مظلومین

زن بیچاره مشك آب را به دوش كشیده بود و نفس نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشك را از او گرفت و خودش به دوش كشید. كودكان خردسال زن چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. كودكان معصوم دیدند مرد ناشناسی همراه مادرشان به خانه آمد و مشك آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشك را به زمین گذاشت و از زن پرسید: «خوب، معلوم است كه مردی نداری كه خودت آبكشی می كنی، چطور شده كه بی كس مانده ای؟» .
– شوهرم سرباز بود. علی بن ابی طالب او را به یكی از مرزها فرستاد و در آنجا كشته شد. اكنون منم و چند طفل خردسال.
مرد ناشناس بیش از این حرفی نزد، سر را به زیر انداخت و خداحافظی كرد و رفت، ولی در آن روز آنی از فكر آن زن و بچه هایش بیرون نمی رفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود زنبیلی برداشت و مقداری آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یكسره به طرف خانه ی دیروزی رفت و در زد.
– كیستی؟ .
– همان بنده ی خدای دیروزی هستم كه مشك آب را آوردم، حالا مقداری غذا برای بچه ها آورده ام.
– خدا از تو راضی شود و بین ما و علی بن ابی طالب هم خدا خودش حكم كند.
در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد. بعد گفت: «دلم می خواهد ثوابی كرده باشم. اگر اجازه بدهی، خمیر كردن و پختن نان یا نگهداری اطفال را من به عهده بگیرم».
– بسیار خوب، ولی من بهتر می توانم خمیر كنم و نان بپزم. تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم.
زن رفت دنبال خمیر كردن. مرد ناشناس فورا مقداری گوشت كه خود آورده بود كباب كرد و با خرما با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هر كدام كه لقمه ای می گذاشت می گفت: «فرزندم! علی بن ابی طالب را حلال كن اگر در كار شما كوتاهی كرده است».
خمیر آماده شد. زن صدا زد: «بنده ی خدا همان تنور را آتش كن».
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش كرد. شعله های آتش زبانه كشید. چهره ی خویش را نزدیك آتش آورد و با خود می گفت: «حرارت آتش را بچش، این است كیفر آن كس كه در كار یتیمان و بیوه زنان كوتاهی می كند».
در همین حال بود كه زنی از همسایگان به آن خانه سر كشید و مرد ناشناس را شناخت. به زن صاحبخانه گفت: «وای به حالت! این مرد را كه كمك گرفته ای نمی شناسی؟ ! این امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است».
زن بیچاره جلو آمد و گفت: «ای هزار خجلت و شرمساری از برای من! من از تو معذرت می خواهم».
– نه، من از تو معذرت می خواهم كه در كار تو كوتاهی كردم [1] [1] . بحارالانوار ، جلد 7، باب 103، صفحه ی 597

در واگذاری مسئولیت ها افرادی را برگزیند که از جمله ویژگی آن ها داشتن تجربه باشد

#نهج_البلاغه 

❤️امیر المومنین علیه السلام به مالک دستور می دهند که در واگذاری مسئولیت ها افرادی را برگزیند که از جمله ویژگی آن ها داشتن تجربه باشد:

🔸وَتَوَخَّ مِنْهُمْ أَهْلَ التَّجْرِبَةِ  وَالْحَيَاءِ، مِنْ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ، وَالْقَدَمِ فِي الاِْسْلاَمِ الْمُتَقَدِّمَةِ
فَإِنَّهُمْ أَکْرَمُ أَخْلاَقاً وَأَصَحُّ أَعْرَاضاً، وَأَقَلُّ فِي الْمَطَامِعِ إِشْرَاقاًوَأَبْلَغُ فِي عَوَاقِبِ الاُْمُورِ نَظَراً

💠«و از میان ایشان افرادی را برگزین که تجربه دارند، ازحیا برخوردار، از خاندان پارسا و در مسلمانی پیش قدم باشند، زیرا بواسطه این خصلت ها اخلاقشان گرامی تر و آبرویشان محفوظ تر و طمعشان کمتر است و در سنجش عاقبت کارها بیناتر هستند»

📚#نامه ۵۳
 

رفتار های امام خمینی در منزل

بسم الله الرحمن الرحیم
💠رفتار های امام در منزل

هیچگاه دستور نمی دادند

خانم فریده مصطفوی دختر حضرت امام می گوید: هیچ وقت ما ندیدیم ایشان به خانم بگویند فلان كار را برای من انجام بده یا حتی یك چای برای من بریزید. همیشه ما یا كارگر منزل را خطاب می كردند. اگر یك وقت هیچكس نبود، صدا می زدند:

خانم ! بگویید یك چای برای من بیاورند .

اگر كسی در منزل نبود قهراً خانم این كار را خودشان می كردند ولی ایشان چنین دستوری نمی دادند. همیشه خیلی به خانم احترام می گذاشتند و مقید بودند اظهار محبت و علاقه را جلوی ما فرزندان علنی كنند.(پا به پای آفتاب، ج1، ص97،(همسر حضرت امام)

 
امام كاری را به خانم نمی دادند

خانم فاطمه طباطبایی، عروس حضرت امام نقل می كند: امام كاری را به خانم نمی دادند، خانم می گویند وقتی یك دكمه پیراهنشان می افتاد می گفتند: می شود این را بدهید بدوزند. نمی گفتند: خودت بدوز یا احیاناً اگر روز بعد دوخته نشده بود نمی گفتند: چرا ندوخته اید. می گفتند: كسی نبود بیاید بدوزد. تا آخر عمرشان هیچ وقت به خانم نگفتند یك لیوان آب بده.

از طرفی قیودی هم داشتند مثلاً خانم می گفتند كه وقتی می خواستند با خانواده های جدید رفت و آمد كنند باید با امام مشورت می كردند. امام به ایشان گفته بودند كه ابتداءً و به طور ناشناس خانه كسی نرود. چون ممكن است مناسب نباشد. یا اگر می خواهند بیرون بروند به ایشان بگویند كه كجا می خواهند بروند.(همان، ص170)

 

كمك به همسر در كار منزل و بچه داری

عروس حضرت امام(ره) خانم فاطمه طباطبایی نقل می كند كه: خانم می گفتند: چون بچه هایشان شب تا صبح گریه می كردند و ایشان مجبور بودند تا صبح بیدار بمانند، امام شب را تقسیم كرده بودند. یعنی مثلاً دو ساعت ایشان بچه را ساكت می كردند و خانم می خوابیدند و بعد دو ساعت خودشان می خوابیدند و خانم بچه را نگه می داشتند. البته روزها كه مشغول درس و بحث بودند، فرصتی برای نگهداری بچه ها نداشتند.

دختر حضرت امام خانم فریده مصطفوی نقل می كند: امام همیشه در كارهای منزل كمك می كردند و به ما نیز می گفتند:كمك از بهشت آمده است

فرزندانشان تعریف می كنند كه ایشان با آن ها بازی می كردند یعنی بعد از تمام شدن درس، ساعتی را به بازی با بچه ها می پرداختند و به این ترتیب به خانم در كار تربیت بچه ها كمك می كردند.

امام به پسر و نوه هایشان القا می كردند كه از زنانشان انتظار كاری نداشته باشند واگر كار كردند، محبت كرده اند. البته به دخترها نیز توصیه می كردند كه كار كنند.

 

كمك در آشپزخانه

خانم دباغ نقل می كند: روزی بر حسب اتفاق تعداد میهمانان منزل امام زیاد شد، پس از صرف غذا ظرف ها را جمع كردم و به آشپزخانه بردم. با زهرا- دختر آقای اشراقی- آماده شدیم كه ظرف ها را بشوئیم. اما دیدم كه خود امام هم بلافاصله به آشپزخانه آمدند. از زهرا پرسیدم:"حاج آقا چرا به آشپزخانه آمده اند؟ " و حق داشتم كه تعجب كنم، زیرا وقت وضو نبود؛ اما امام آستین هایشان را بالا زدند و فرمودند:چون ظرف های امروز زیاد است آمده ام كمكتان كنم.

بدنم شروع به لرزیدن كرد. خدایا چه می بینم! به زهرا گفتم تو را به خدا از امام خواهش كنید كه ایشان تشریف ببرند. خود ما ظرف ها را می شوئیم .(همان، ص173)

دختر حضرت امام خانم فریده مصطفوی نقل می كند: امام همیشه در كارهای منزل كمك می كردند و به ما نیز می گفتند:كمك از بهشت آمده است.

مثلا خودشان چای می ریختند. حتی وقتی لیوان آبی می خواستند، به كسی دستور نمی دادند، بلكه خودشان به آشپزخانه می رفتند و لیوان را آب می كردند.

 

خودم باید كار كنم

در جمع نشسته بودیم، می دیدیم كه آقا دارند به طرف آشپزخانه می روند. از ایشان سوال می كردیم، می گفتند:

می روم آب بخورم

می گفتیم: "به ما بگویید تا برایتان آب بیاوریم. " می گفتند:مگر خودم نمی توانم این كار را انجام بدهم؟بعد با خنده می گفتند:انسان باید خودكفا باشد.(همان، ص103)
#امام_خمینی
#خانواده