از بهبهان تا پاریس
*متنی زیبا ، جالب و خواندنی👌
👇👇👇
✍دوستی جهاندیده وبا تجربه میگفت: *در روستایی اطراف بهبهان به دنیا آمدم
روستایی که با یک رودخانه فصلی به دو تکه وبخش تقسیم شده بود‼️
اینور رود 🌊🌊 و اونور رود‼️
ما کودکان روستا نسبت به اینور رود تعصب شدید داشتیم!
مرتب با بچههای اونور رود دعوا میکردیم! در حالی که هر دو گروه اهل یک روستا بوده و گاهی اونوریها پسرخاله و پسردایی و … اقوام نزدیک ما هم بودند.اما ملاک برای ما(رود) بود‼️
بزرگتر که شدیم به دبستانی رفتیم که اتفاقاً بچههای روستای کناری هم اونجا میاومدن!
حالا ما خط مرزی (رود) رو فراموش کرده و همۀ روستای ما، متحد شده و اختلافات و دعواهای قبلی مان را فراموش کرده و حول دشمن مشترک به وحدت رسیده بودیم‼️😊
هر روز با بچههای روستای کناری بحث و نزاع داشتیم‼️
القصه، بزرگتر شدیم و رفتیم راهنمایی!
اون روزا روستای ما و روستای کناری، مدرسه راهنمایی، نداشتیم
میرفتیم روستای دورتر
جایی که ما و بچههای روستای کناری، متحد شده بودیم، علیه بچههای روستای دورتر!
آری، با روستای کناری هم دعوا و جنگ قبلی را فراموش کرده و برعلیه روستای دورتر متحد شدیم ‼️😞
بزرگتر شدیم و رفتیم دبیرستانی در شهر بهبهان!
اونجا بود که فهمیدیم که ایبابا، ما و روستای کناری و روستای دورتر و…، همه «لر » هستیم و برادریم!!
دشمن مشترک ما، «بهبهانیها» هستن!
کل دورۀ دبیرستان را با جنگ متعصبانه لر و بهبهانی به سر بردیم و در اکثر دعواها ، ما قوم شجاع و غیور لر بودیم که پیروز میدان میشدیم و البته بهبهانیها با جنگ فرهنگی ( مثل ساختن جک لری) به نبرد ما میاومدن‼️
👈🏽بزرگتر شدیم و رفتیم دانشجوی اهواز شدیم. اونجا بود که فهمیدیم، عربها اصل دشمن ما هستن و اونا فرقی بین لر و بهبهانی قائل نیستن و در نتیجه، *ما و بهبهانیها متحد شدیم برعلیه اعراب‼️
بهبهانیها جُک میساختن علیه عربها و هر وقت نیروی جنگی کارآزموده میخواستن ما لرها حامی اونا بودیم‼️
عربها را کلافه کرده بودیم و احساس غرور و برتری میکردیم😞
تا اینکه خدمت سربازی پیش اومد و ما افتادیم آذربایجان غربی!
میان یک مشت ترک!
آنجا بود که ما لرها و بهبهانیها و عربها و دزفولیها و …، را یک کلمه خطاب میکردن؛ «خوزستانیها*»‼️
دیگر ما لرها و بهبهانیها با عربهای اهواز و شادگان با هم متحد شده بودیم و برادر و همپیمان، برعلیه ترکها‼️
اختلافات گذشته و اون همه جنگ و دعوا و جک و … را فراموش کرده و متحد، علیه ترک جماعت شده بودیم!
🇮🇷القصه چند سال بعد، که بزرگتر شدم به فرانسه رفتم‼️
یک روز، در پارکی نشسته بودم و تقریباً ساعت دو بعد از ظهر بود که خوابم گرفت و رفتم اون طرفتر روی چمنهای داخل پارک گرفتم خوابیدم!
بعد از چند دقیقه احساس کردم کسی با لگد، آروم به من میزنه! با عجله بیدار شدم و ترسیدم که شاید پلیس یا ماموری باشد😳
ناگهان دیدم طرف به فارسی گفت: چرا اینجا خوابیدی؟ روی چمنها ممنوعه⛔️
با تعجب پرسیدم: آقا شما کی هستید و از کجا فهمیدی من ایرانیام؟
طرف خودش رو معرفی کرد. از ترکهای ارومیه بود‼️😳
میگفت: اولا اینجا کسی تو این موقع روز نمیخوابه! فقط ایرانیها اهل چرت بعد از ظهرند!
تازه کسی روی چمن دراز نمیکشه، اون هم فقط کار ایرانیهاست‼️
گفت بنا به همین دو برهان قاطع، فهمیدم که تو ایرانی هستی‼️
🇮🇷 👈 اونجا بود که همدیگر رو در آغوش گرفتیم و به عنوان دو ایرانی! فارغ از ترک و لر و عرب، احساس یگانگی و دوستی و اخوت کردیم و از ملاقات هم در دیار غربت کلی خوشحال شدیم.
از همدیگر آدرس و نشانی گرفتیم و با اعتماد به هم، حاضر به هر کمک و مساعدتی نسبت به هم شدیم.
🇮🇷صرفا به دلیل« ایرانی» بودنمان.
اکنون که به سن پنجاه سالگی رسیدیم،
حتی از تعصب «ایرانی» بودن هم گذشتهایم و درک میکنم که
🌐👈 « انسان ها» در هر نقطۀ از زمین، چه ایرانی و هندی و چینی و چه فرانسوی و آلمانی و هلندی و چه مصری و آفریقایی و لیبیایی و چه آمریکایی و برزیلی و آرژانتینی و...،
همه «انسان» هستن و مثل خود ما.
همه بندگان خدایند و کرامت دارند.
👈 تعصب نژاد و ملیت و جنسیت و رنگ پوست و ثروت و …،
ناشی از کوچکی افراد و عدم بلوغ فکری و معرفتی اوست.
🌍🤔هر چه افراد بزرگتر و داناتر باشند، خودبخود از دام و زنجیر تعصبات کوچک و بیارزش و کم مقدار؛ دورتر شده و جهانی تر و انسانیتر میاندیشند.
🌍🤔*باز هم درک خودم را بالاتر برده و بنام انسانیت، با پیروان سایر دینها هم کنار آمده ام تا با ابزاری بنام دانش و انسانیت، برای ایجاد کره زمینی پر از صلح و دوستی تلاش داشته باشیم ‼️
واین اوج نگرش الهی بههمه انسانهاست.